نا گفته های یک...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۱/۱۱/۲۵
    ...

۲۲ مطلب در آبان ۱۳۸۶ ثبت شده است

۲۸
آبان

گذری بر خاطرات شهید زین الدین

شهید مهدی زین الدین

اسلحه و تسبیح

 قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاک زیستن، چادرها را سر پا کردیم. شبی برادر زین الدین با یکی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می‌کردند. من خواب بودم که رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریک بود. چهره‌ها به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. بالا خره بیدارشدم رفتم سر پست. مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی که می‌گویند شیرینی یک چرت خواییدن در آن با کیف یک عمر بیداری برابری می‌ کند، یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب لحظات به کندی می‌گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» که باید پست بعدی را تحویل می‌گرفت. تکانش دادم. بیدار که شد، گفتم: «ناصری. نوبت توست، برو سر پست» بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینکه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم. چشمم تازه گرم شده بود که یکهو دیدم یکی به شدت تکانم میدهد … «رجب‌زاده. رجب‌زاده.» به زحمت چشم باز کردم. «بله؟» ناصری سرا سیمه گفت: «کی سر پسته؟» «مگه خودت نیستی؟» «نه تو که بیدارم نکردی» با تعجب گفتم: «پس اون کی بود که بیدارش کردم؟» ناصری نگاه کرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرمانده لشکر» حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدی میگی؟» «آره» چشمانم به شدت می‌سوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می‌گفت. خود آقامهدی بود. یک دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذکر می‌گفت. تا متوجه‌مان شد، سلام کرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار کرد که اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت. گفت: «من کار دارم می‌خواهم اینجا باشم» مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد.

منبع:کتاب افلاکی خاکی

راوی:حسین رجب‌زاده

 

خواب ناتمام

بعد از چند شبانه‌روز بی‌خوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی در یکی از سنگرهای فتح شده عراقی خوابید. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می‌گذشت و آقا مهدی به خاطر کار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهره‌اش زرد بود و چشمان قرمزش از بی‌خوابی‌ها و شب بیداری‌های ممتد حکایت می‌کرد. ساعتی نگذشت که یک گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچه‌ها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم که او در حالیکه سرفه می‌کرد و خاک‌ها را کنار می‌زد، دیدیم. کمکش کردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور که خاک‌های لباسش را می‌تکاند خندید و گفت: «انگار عراقی‌ها هم می‌دانند که خواب به ما نیامده . »

منبع:کتاب افلاکی خاکی

راوی:محمد رضا اشعری

 

دشت سوخته

حدوداً چهل و پنج روز بود که برای عملیات لحظه‌شماری می‌کردیم. یک روز اعلام شد که فرمانده لشکر آمده و می‌خواهد با مردها صحبت کند. همگی با اشتیاق جمع شده تا وعده عملیات، خستگی‌مان را زائل کند. شهید زین الدین گفت: «از محضر حضرت امام (ره) می‌آیم ... وضعیت نیروها را خدمت ایشان بیان کردم و گفتم شاید تا یک ماه دیگر نتوانیم عملیات را شروع کنیم ... امام فرمودند سلام مرا به رزمندگان برسانید و آنان را به مرخصی بفرستید. خودتان از طرف من از آنان بیعت بگیرید که بازگردند و هرکدام، یکی دو نفر را هم همراه خویش بیاورند ...» هنوز حرفهای آقا مهدی تمام نشده بود که بچه‌ها با شنیدن نام مبارک امام (ره) شروع به گریستن کردند. حال خوشی به همه دست داده بود. صدای آقا مهدی با هق‌هق عاشقانه یاران امام گره خورد و در آن دشت سوخته به آسمان پر کشید. پس از پایان مرخصی، یاران با وفای امام با یکصد و پنجاه نیروی تازه نفس دیگر بازگشتند و بدین ترتیب عملیات محرم شکل گرفت.

 منبع:کتاب افلاکی خاکی

راوی:مرتضی سبوحی

شهید مهدی زین الدین

خیابانگردی

صبح شروع عملیات با شهید زین الدین قرار داشتیم. مدتی گذشت اما خبری نشد. داشتیم نگران می‌شدیم که ناگهان یک نفربر زرهی، پیش رویمان توقف کرد و آقا مهدی پرید بیرون. با تبسمی‌ بر لب و سر و رویی غبار آلود. ما را که دید، خندید و گفت: «عذر می‌خواهم که شما را منتظر گذاشتم. آخر می‌دانید، ما هم جوانیم و به تفریح احتیاج داریم. رفته بودم خیابانگردی ...» گفتم: «آقا مهدی . کدام شهر دشمن را می‌گشتی؟» قیافه جدی‌تری به خود گرفت و ادامه داد: «از آشفتگی‌شان استفاده کردم و تا عمق پنجاه کیلومتری خاکشان پیش رفتم. برای شناسایی عملیات بعدی.» سپس گردنش را کمی‌ خم کرد و با تبسم گفت: «ما که نمی‌خواهیم اینجا بمانیم. تا کربلا هم که راه الی ماشاء الله است.»

منبع:کتاب افلاکی خاکی

راوی:محمد جواد سامی

 

پرواز دو سردار

در آبان ماه سال 1363 شهید زین الدین به همراه برادرش مجید جهت شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حرکت می‌ کنند. در آنجا به برادران می‌ گوید: «من چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم» موقعی که عازم منطقه می‌‌شوند، راننده‌شان را پیاده کرده و می‌گویند: «ما خودمان می‌رویم.» فرمانده محبوب لشکر 17 علی بن ابیطالب (ع) سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شرکت در عملیات و صحنه‌های افتخار آفرین بر اثر درگیری با ضدانقلاب به همراه برادر شربت شهادت نوشید و روح بلندش از این جسم خاکی به پرواز در آمد تا نزد پروردگارش مأوی گزیند.

منبع:کتاب افلاکی خاکی

 

هزاران داوطلب برای دویست روز روزه

 یکبار با آقا مهدی صحبت می‌کردیم، او به من گفت: «حاج علی، من نزدیک به دویست روز، روزه بدهکارم» اول حرفش را باور نکردم. آقا مهدی و این حرفها ؟ اما او توضیح داد که: «شش سال تمام چون دائماً در مأموریت بودم و نشد که ده روز در یک جا بمانم، روزه‌هایم ماند.» و درست پنج روز بعد به شهادت رسید. مدتی بعد از این، موضوع را با شهید صادقی در میان گذاشتم و ایشان تمام بچه‌ها را که چند هزار نفر می‌شدند، جمع کرد و پس از اینکه خبر شهادت «مهدی زین الدین» را به آنها داد، گفت: «عزیزان. آقا مهدی پیش از شهادت، به یکی از دوستانش گفته‌اند که حدود 200 روزه قضا دارند، اگر کسی مایل است، دین او را ادا کند، بسم الله.» یکباره تمام میدان به خروش آمد و فریاد که : «ما آماده ایم» در دلم گفتم: «عجب معامله‌ای چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟

  • سید مهدی
۲۶
آبان

 

پیامبر اعظم (ص) فرمودند:

« مَن أرادَ اللّه‏ُ بِهِ خَیرا رَزَقَهُ اللّه‏ُ خَلیلاً صالحِا »

 هر کس که خداوند براى او خیر بخواهد،

دوستى شایسته نصیب وى خواهد نمود.

  • سید مهدی
۲۴
آبان
اگر نامه‌ام به نام تو آغاز می‌شد، اگر دفترم با یک اشاره تو باز می‌شد، اگر دست‌هایم با نفس تو گرم می‌شد، اگر دلم با لبخند تو نرم می‌شد، اگر پشت درهای بسته نبودم و اگر از روزگار خسته نبودم، باز می‌توانستم همسایه یاس باشم یا هم‌بازی پروانه‌ای با احساس باشم.
اگر دیوارهای سرد روبه‌رویم قد نمی‌کشیدند، اگر بادهای ولگرد سیب‌هایم را از شاخه نمی‌چیدند، اگر آرزوهای ریز و درشتم پرپر نمی‌شد، اگر گوش فلک کر نمی‌شد، اگر همه رودخانه‌ها آرام بودند، اگر زمین و زمان رام بودند، اگر لباس فطرتم آلوده نیرنگ نمی‌شد و اگر دل دریایی‌ام سنگ نمی‌شد، باز می‌توانستم با ستاره‌ها تا صبح بیدار باشم یا عاشقانه در حسرت دیدار باشم.
اگر افتادن برگ را باور می‌کردم، اگر آمدن مرگ را باور می‌کردم، اگر از عشق غافل نمی‌شدم، اگر این همه عاقل نمی‌شدم، اگر تپش قلب تو را فراموش نمی‌کردم، اگر فانوس‌های خاطره را خاموش نمی‌کردم، اگر با اتفاقی که افتاده نمی‌رفتم و اگر از یاد تو چون باد نمی‌رفتم، باز می‌توانستم با تو آغاز شوم یا درون غنچه بمانم و راز شوم.
اگر کوچه‌های زندگی بن‌بست نبود، اگر دل ساده‌ام بت‌پرست نبود، اگر پیوسته سبزه‌ها و درختان را دعا می‌کردم، اگر نیمه‌شب‌ها تو را صدا می‌کردم، اگر از همه جا بی‌خبر نمی‌شدم و اگر بسته کاش و اما و اگر نمی‌شدم، باز می‌توانستم نام تو را به زبان بیاورم یالااقل دستی به سوی آسمان بیاورم.
  • سید مهدی
۲۴
آبان

یا مهدی (عج)مولای من !
سالهاست صبح های جمعه ندبه گویان ،
با اشک ، مژه چشم هایم را آب و جارو می کنم ،
تا مگرقدمگاه تو شود
و در غروب غم انگیز چشمانم سمات را زمزمه می کنم .
و اشک حسرت می ریزم .
بیا تا در حریمت بیاسایم ,
با گریه هایت همنوا شوم،
سر بر شانه بغض بگذارم و مثل ابر بهار گریه کنم و دانه های مروارید چشمانت را در صدف نگهداری کنم .
ای سوار سبز پوش لحظه های من !
می دانم که روزی می آیی و پرستو های مهاجر را بر شاخسار آرامش ، ما وا می دهی ای خوب !
دیگر نمی توانم اشکهایم را ،
در چاه چشمانم اسیر کنم ،
باران اشکم را بر سجاده نیازم جاری می کنم که اشک ،
مهر استجابت دعاست .
ای زلال عصمت ، آتش معصیت در وجودم شعله ور است ،
بر من ببار و تطهیرم نما ،
بیا تا ایمان غرق گرداب گناه نشده ،

  • سید مهدی
۲۳
آبان
 

بسم الله الرحمن الرحیم


چون دوستون دارم میخوام امروز قبل از اینکه پیمونه عمرم پر شه و فرصت رو از دست بدم یه کار عرفانی یادتون بدم که به یاد موندنی بشید .و نامتون تو امت های بعدی باقی و برقرار باشه .بشید اسوه و الگو برای بعد از خودتون . می خوام همتون جاودانه بشید و اسماتون تو لیست ((پاکبازان عشق کوی دوست )) ثبت بشه .


مومن بشید .ایمانی داشته باشید که سرشار از ایثار و فداکاری تو راه خدا باشه .خدا هم خیلی شاکر و قدردان هست و پاداش محسنین را فراموش نمی کنه . نه تنها پاداش های مناسبی را در نظر می گیره بلکه عمل اونها رو هم زبان زد عام و خاص می کنه . کارهای خالصانه مخفی رو علنی می کنه .


کذلک نجزی المحسنین


انه من عبادنا المومنین


می خواد دعای خیر مردم را به سمت و سوی ما بکشه و جلب کنه که خود این هم باز به نوبه خودش یه پاداش دیگه به حساب می یاد .


بعضی وقت ها دچار امتحانات سختی تو زندگی می شیم که حکمتی توش نهفته .مثلا یه نمونه براتون بگم؟؟؟


در مورد حضرت ابراهیم (ع)فکر می کنید برای چی آن حضرت را با امتحان سختی مثل قربانی کردن فرزندش آزمایش کرد ؟؟؟؟


بله . درسته .معلومه تا اینجای بحث باهام همراه شدین .


چون می خواست روشن بشه که محبوب اول ابراهیم خدا هست یا اسماعیل یا اسماعیل های دیگه تو زندگیش .


خدا به هممون توفیق بده از آزمایش هاش سربلند بیرون بیایم .


برای اون روزیکه ((خافضه الرافعه)) هست .


یه عده رو پست می کنه   پایمال و ذلیل و بدبخت و کوچیک می کنه .هرچند تو این دنیا عزیز و گرامی باشند .اون روز دیگه روز خفتشون هست و کسی بهشون اعتنا نمی کنه اما در عوض یه عده دارای مقام رفیعی میشن و این بر می گرده به همون بندگی و فرمانبرداری و شاکر بودن و کفران نعمت نکردن و هزار تا چیز دیگه که خودتون بهتر از من می دونید .


بیایم وجود مهربونش رو در هر چیزی ببینیم شاکر باشیم و ازش بخواهیم که محبت و عشقش رو تو قلبامون مستحکم تر کنه .


از این به بعد این چشمار و باز کنیم به خدا حرفه می گیم بینا هستیم خیلیهامون کوریم کور کور.


ببینیم چقدر پروردگارمون بهمون لطف داره سرتا پامون رو در هر حال غرق نعمت و احسانش کرده ولی ما افسوس که ناسپاسیم .


فقط کفران نعمت می کنیم حالا هر کی به یک طریق .من یه جور دیگران هم یه جور.


انت المحسن و نحن مسیئون


دست از غفلت ها بکشیم .دلای غافل من و تو همش تو خطرن .خطر صید و شکار شیطون لعین .


علاجش چیه ؟


اینم من بگم ؟؟؟؟


تذکر و یاد آوری و اینکه اگه دچار غفلت شدیم راستی راستی از خدا بخواهیم و یقین هم بدونیم که دست رد به سینمون نمی زنه .بخواهیم کمکمون کنه.دستامون رو بگیره تو مسیر صراط مستقیم هدایتمون کنه .راه و چاه رو نشونمون بده.


اللهم انی اسئلک ایمانا تباشر به قلبی


اسئلک ایمانا لا اجل دون لقائک


راهش اینه که ازش دور نشیم و فکر کنیم بگیم ساعت آخر عمرمون دلمون کجاست ؟


نکنه دل من و تو آشفته باشه .هرچیزی توش باشه غیر از یاد و عشق خدا .


نکنه سرگرم دنیا شدیم و از یاد آخرت غافل .نه اراده خیری کرده باشیم و نه اقبال و توجهی به بهشت و همجواری با صالحین و بنده خوبای خدا .


اگه دلمون غافل شد بدونیم ارزش و قیمتی نداره با کوچیک ترین اشاره شیطون لبیک می گیم .چون تکیه به خدا نکردیم که محفوظ باشیم .


بعد عزیزای من دلامون میشه مثل یه پارچه کهنه که پوسیده با یه حرکت مختصر پاره پاره میشه .


اما آن دلی که یاد خدا همیشه توش تبلور داشت و هر روز عشق خدا تازه تر و تازه تر بود و کهنگی به خوش نمی گرفت مثل اون پارچه نو هست که به این زودی ها پاره پاره نمی شه.


سرتون رو درد آوردم .


حلالم کنید .


آخرش نفس سرکش خودم رو مخاطب قرار می دم .شما ها که خوبید .


نمی ترسی که مرگت خفته گیرد


دلت را غافل و آشفته گیرد


 


التماس دعا

  • سید مهدی
۲۲
آبان
هوای دهرمان چندان مطلوب نیست...

شاید چون انسان نبوده ایم!

شاید چون هل اتی را از یاد برده ایم!

از یاد برده ایم که هیچ بودیم.

 

*****************************

ببخش و مطلب انعامی

زلال شو و ببخش...بگشا دستانت را...

آسمان کن دلت را،دستانت را...

آنگاه خدا را می بینی که در چشمان توست...

آن لحظه خدا نیز خداتر باشد!

TinyPic image

  • سید مهدی
۲۲
آبان

کویر براى حضورت نورانى مى شود وپنجره هابه شوق رویت، نیمه شبى رابه سوى خورشید باز نمى شوند . کوچه پس کوچه هاى قم به یمن حضورت نورانى مى شوند و سروهاى آزاد به احترامت قیام مى کنند.

آرام آرام، بر پهنه کویر حضور پرولایت شکوفه مى دهد ; غربت به یمن غریب معنامى یابد.

دلم مى خواهد برایتان از بانویى سخن بگویم که خیال سبزتان نیمه شبى بر اقامه سبزش سلام مى دهدو در آینه حرمش چهره آراید.

برایتان از بانویى سخن مى گویم که همانند زینب (س) که براى قیام قربانى داد و خورشید عاشورا را با صبرش تعریف کرد، او هم با قدمهاى پرحیاتش، به سرزمین کویرى قم حیات بخشید ودر رگ ایرانیان خون حمایت از ولایت را جارى ساخت.

برایتان از بانویى سخن مى گویم که به یمن حضورش، شهر قم، مرکز صدور علم ودانش علوى شد و محل رشد وبالندگى .

برایتان از بانویى سخن مى گویم که بارگاه زیبایش، پناهگاه دل هاى عاشقى است که شب هاى چهارشنبه در جمکران بیتوته مى کنند. به نیابت از شیعه در نیمه شب هاى کویرى قم، سربرآستان حرم حضرت دوست مى سایند و براى ظهور گل نرگس دعا مى کنند و از بانوى کرامت، براى شکوفه دادن درخت اجابت استمداد مى طلبند.

معصومه …

معصومه تفسیر معصومیت است که روزگارى در مدینه طلوع کرد، معصومه اقامت غربت است در روزگار غربت نگاه ها، معصومه تفسیر بلند تبعیت است از ولایت .

معصومه نگاه سبزى است که از معصومیت سرچشمه مى گیرد، معصومه، روزگار دلداگى است واز غربت به قربت رسیدن .

معصومه ترجمان بلند عاشوراست و قصه با زینب هم سفرشدن .

معصومه فلسفه شیدایى است و غزل ماندن و بودن، معصومه نگین ایران است که درقم، شهر اقامه مى درخشد .

معصومه ضریت بالاى ارادت به ولایت است، معصومه، قصه بلند مدینه تامشهد است .

معصوم انتهاى متبلور است. معصومه سرسلسله تنهایى است، معصومه فانى فى الله است.

  • سید مهدی
۲۰
آبان




گاهی آنقدر در آب هستیم که دنبال آب می‌گردیم. گاهی آنقدر موردی که با آن روبرو می‌شویم عظیم است که آنرا درک نمی‌کنیم. اگر چشم خود را در فاصله‌ی اندکی به یک متن سفید رنگ بسیار بزرگ بدوزیم نمی‌توانیم آنرا بخوانیم و جز سفبدی چیزی نمی‌بینیم، ولی اگر چند متر و یا شاید هم چندصدمتر به عقب برویم متوجه مطلب بزرگی خواهیم شد. کرامات زیادی برای بانوی بزرگ ایران حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها ذکر شده. از سال‌های دور تا کنون. از علمای ربانی گذشته تا دختر فلجی که چندی پیش شفا می‌گیرد، اما به راستی مهمترین کرامت این بانوی کرامت چیست؟ شاید اگر بخواهیم کمی بازتر ببینیم باید اشاره بکنیم به نفس حضور حضرت در قم که باعث بوجود آمدن مرکز علم و فقاهت یعنی حوزه علمیه و تربیت بزرگانی در این مرکز شد و باعتث نشر اسلام گشت. شاید باید اشاره کرد به این که سکنی گزیدن ایشان سبب رونق شهر قم برای اهل ولا شد و مأمن مومنان گشت. اما به نظر می‌رسد با این همه کتاب و دفتر ثبت کرامات برای حضرت، هنوز مهمترین کرامت ایشان مغفول مانده. هرچند شاید از جهتی این بزرگترین در راستای کرامات دیگر حضرت قرار گیرد، اما بی‌انصافی است که نظر لطف ایشان را برای این جریان نادیده بگیریم. و این کرامت بزرگ چه می‌تواند باشد جز شروع انقلاب اسلامی مردم ایران برای رسیدن به انقلاب جهانی مهدی موعود ارواح ماسواه لتراب مقدمه فداه؟ آیا نه این است که 15خرداد42 در جوار و زیر نظر کرامتش با رهبری کسی که خود را مفتخر به لقب قمی بودن می‌دانست جرقه‌ای شد برای سرآغاز این انقلاب اسلامی. این انقلاب خواستگاه و شروعش را مدیون خون‌های ریخته شده در جوار حرم این کریمه و علمای مورد لطفش در حوزه علمیه‌ همسایه با حرمش می‌داند. جز این است که اگر نبود این خانم کریم و عزیز و معصوم شعله عشق معارف الهی در دل‌ها زنده نمی‌گشت و در جان مردم ولایت پرور قم رخنه نمی‌کرد. البته حق ناشناسی است که این ولایت پذیری را درس این خانم به مردم ندانیم؛ چونکه عشق و ولایت پذیری به امام بود که ایشان را آواره بیابان و غربت کرد و خواست ایشان و حکم محتوم الهی بود که به این دیار رهنمون ساخت. تا فرزند جدش و منعم ار خوان کرامتش،‌ سبب آماده سازی انقلاب و ظهور مهدی موعود این خاندان گردد.


  • سید مهدی
۲۰
آبان

هر که به حکمت شناخته شود،

 چشمها او رابه دیده وقار و شکوه بنگرند .

 ( امام علی علیه السلام )



 

 

  • سید مهدی
۱۹
آبان

سلام

راستش میخواستم چن تا پست رو یه دفعه بفرستم  اما نشد

این رو تو یه وبلاگ خوندم گفتم بد نیست شما هم بخونید

 

شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می شدند.من و دوستم علی ناهیدی از یک هفته قبل از عملیات باهم حرف نمی زدیم. شاید علتش خیلی عجیب و غریب باشد. ما، سر تیم های فوتبال استقلال و پرسپولیس دعوایمان شده بود. من استقلالی بودم و علی پرسپولیسی. یک هفته قبل از عملیات در سنگر طبق معمول داشتیم با هم کرکری می خواندیم و از تیم های مورد علاقه مان حمایت می کردیم که بحثمان جدی شد. علی زد به پروین و یک نفس گفت:


شیش، شیش، شیش تایی هاش.



منظور او از حرف، یادآوری بازی ای بود که پرسپولیس شش تا گل به استقلال زده بود. من هم کم آوردم و به مربیان پرسپولیس بد و بیراه گفتم. بعد هم قهر کردیم و سر سنگین شدیم .


حالا دلم پیش علی مانده بود. از شب قبل و پس از شروع عملیات دیگر علی را ندیده بودم دلم هزار راه رفته بود. هی فکر می کردم نکند علی شهید یا اسیر شده باشد و نکند بد جوری مجروح شده باشد. ای خدا اگر چیزیش شده باشد من جواب ننه، باباش را چی بدهم. دیگر داشتم رسماً گریه می کردم که یک دفعه دیدم بچه ها می خندند و هیاهو می کنند از سنگر آمدم بیرون و اشک هایم را پاک کردم. یک هو شنیدم عده ای با لهجه فارسی شعار می دهند که:


پرسپولیس هورا، استقلال سوراخ!



سرم را چرخاندم به طرف صدا. باورم نمی شد. ده ها اسیر عراقی، پابرهنه و شعار گویان به طرفمان می آمدند. پیشاپیش آنان، علی سوار شانه های یک درجه دار سبیل کلفت عراقی بود و یک پرچم سرخ را تکان می داد و عراقی ها هم با دستور او شعار می دادند:


پرسپولیس هورا، استقلال سوراخ!

باور کنید بار اول و آخر در عمرم بود که به این شعار، حسابی از ته دل خندیدم و شاد شدم. دویدم به استقبال. علی با دیدن من، از قلمدوش درجه دار عراقی پرید پایین و بغلم کرد. تند تند صورتش را بوسیدم؛ علی هم صورتم را بوسید و خنده کنان گفت: می بیبنی اکبر، حتی عراقی ها هم طرفدار پرسپولیس هستند. هر دو غش غش خندیدیم. عراقی که نمی دانستند دارند چه شعاری می دهند با ترس و لرز همچنان فریاد می زدند:

پرسپولیس هورا، استقلال سوراخ!

این عکس ها  رو هم هویجوری ببینید

 

 

 

  • سید مهدی