نا گفته های یک...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۱/۱۱/۲۵
    ...

۳۳ مطلب در دی ۱۳۸۶ ثبت شده است

۲۸
دی

بسم رب

حسین را به مقتل رساندیم و خودمان...

40 مطلب در مورد او  و خاندانش نوشتم و به عاشورا رسیدم. اما چرا تا عاشورا؟ مگر روز شهادت حسین عاشورا نیست؟ و مگر مصائب به خاندان حسین از عاشورا آغاز نگشته؟ مگر در عاشورا نیست که مولایمان برای جد غریبش حسین خون میگرید؟ پس چرا ما حسین را تا عاشورا همراهی میکنیم و  او را به مقتل میرسانیم و  تا زیر خنجر میبریمش ولی پس از آن ...

نمیدانم باید این را بگویم یا نه که باید خدا را شکر کنیم که در عاشورای سال 61 نبودیم که شاید اگر بودیم تاسوعا را نیز به حسین مهلت نمیدادیم و یا اینکه خدا را شکر کنیم که حسین در محرم الحرام 1429 نیست که اگر بود در همان روز اول ذی حجه او را سوار بر هواپیمایی میکردیم و هر چه سریعتر به کربلا میرساندیم و  شاید هم نمیگذاشتیم به کربلا برسد...تمام سخنم با خودم است و به دیگران کاری ندارم.از روز اول محرم یاه پوشیدم و 10 شب در مجلس عزای حین شرکت کردم اما روز 11 محرم که میرسد وتنها چند ساعت بیشتر  نیست که از شهادت حسین میگذرد سیاه را از تن بیرون کرده ام و انگار نه انگار که حسینی بوده و شهادتی و اسارتی و ...

خیلی از ما نمیدانیم که حسین تا ساعتی  پس از ظهر عاشورا نیز زنده بوده و به گفته برخی مورخین تا غروب عاشورا نیز میجنگیده اما ما تا ظهر عاشورا حسین را نیز در خاطراتمان برای یکسال دیگر میکشیم و برسر سفره او مینشینیم و به خانه هایمان بر میگردیم

راستی به کجا میروم؟

بس است. چه میگویی به خودت ؟!تو که خود اینها را میدانی  و رعایت نمیکنی پس چرا ...؟

 

  • سید مهدی
۲۸
دی

چون چاره نیست میروم و می گذارمت


ای پاره پاره تن ،بخدا می سپارمت

 بسم  الله الرحمن الرحیم

اگر کشتند چرا آبت ندادند
تو را ران در نایابت ندادند
اگر کشتند چرا خاکت نکردند
کفن بر جسم صد چاکت نکردند
چه خبر است در این صحرا؟ این جا چه اتفاقی افتاده است.این تن ها  و پیکر ها از آن کیست؟ چرا بر خی از این بدن ها سر ندارند؟ این خیام نیم سوخته و این زنان و کودکانی که در آنند...
یادم آمد اینجا کربلا ست و دیروز جنگ سختی در آن روی داده.جنگی میان خیر و شر و اکنون ظاهر قضیه هویداست که شر پیروز گشته و لی دیری نمپاید که خیر آشکار میگردد با نوای ما راءیت الا جمیلا
باید به این بدنها ی بی سر که هر یک نمادی از خیر هستند سلام داد و گفت  السلام علی ابدان السلیبه.دیشب این کاروان غارت شد.و غارت یعنی...
چگونه غارت را معنا کنم؟
 در مانده ام از معنای آن  ولی باید اینگونه بگویم هجوم وحشیانه برای گرفتن چیزی با خشونت تمام. و حسین  نیز غارت شد .آن هم چند مرتبه. حتی کهنه پیرهن را نیز از تنش دزدیدند و برای بردن انگشترش  انگشتش را نیز قطع کردند. و ای کاش کار به همین جا ختم میشد.داستانی است از کربلا و ساربانی است به نام بجدل. طمع او را نیز به سوی حسین کشاند و دید حسین عریان است و تنها یک سروال بر بدن او مانده است. چه خباثتی دارند این کوفیان. خواست که سروال را بردارد که دست راست قطب عالم امکان مانع شد . با شمشیر دست راستش را قطع کرد و باز اقدام بر غارت نمود و این بار دست چپ حضرت مانع شد. دست چپ را نیز قطع نمود. دیگر چه مانعی است بر سر راه این پست. اما حسین مظهر عفت و حیاست . و حسین پسر فاطمه است و این بار فاطمه است که به داد حسین میرسد. زمین و عرش به لرزه در می آید. ناله پسرم پسرم به گوش میرسد. و بجدل میشنود شکایت حسین به فاطمه و در د دل های آن دو  با یکدیگر را.
- پسرم!میوه دلم .حسینم . تو را کشتند مادر!عزیز من
- وحسین میگوید و شکایت میکند از دست این قوم که ای مادر ،این قوم مرا کشتند و سرم را از تنم جدا کردند و این مرد که اینجاست دست از تنم جدا نموده است مادرم...
فاطمه نفرین میکند  و آه میکشد. کاری که با مردم مدینه انجام نداد.کاری که با غاصبان ولایت و قاتلان محسنش انجام نداد. ...

مگر کسی که کشته شد
تنش برهنه میکنند
مگر که کهنه پیرهن
به پیکرت روا نبود؟

 

 

 

حتماْ ادامه مطلب رو بخونید

  به نام آنها          به کام اینها   

 

  • سید مهدی
۱۹
دی

بسم رب

بالخره ساعت چهلم هم فرا رسید

خورشیدی در آسمان و خورشیدی هم بر روی نی.تو قضاوت کن کدامیک نورانی تر است.

خورشید من یا خورشید آسمان؟

خورشید من خورشید زینب است و ماه من قمر بنی هاشم و ماه آسمان...؟

هرچه گفتیم نشد و خورشید طلوع کرد.چه قدر گفتیم مکن ای صبح طلوع...

انگار برای واقعه ای بزرگ باید می آمد و آن را میدید.

نمیدانم چه میگویم.


............................

هر روز پای هر محنت گریه می کنم
بر هر هزار زخم تنت گریه می کنم
با نوحه های هر شب تو گریه می کنم
با روضه های دل شکنت گریه می کنم
یعقوب های چشم من از دست رفته اند
از بس برای پیرهنت گریه می کنم
در بین قبرهم کفن کربلا به تن
از داغ جسم بی کفنت گریه می کنم
گاهی شبیه روز دهم سرخ می شوم
بر لحظه به نی شدنت گریه می کنم
ای سوخته ترین بدن زیر آفتاب
بر زخم تاول بدنت گریه می کنم

 


ومُقدَّرات الهى مراازیارىِ تو بازداشت، ونبودم تا با آنانکه باتو جنگیدند بجنگم، وباکسانیکه با تواظهار
دشمنى کردند خصومت نمایم،(درعوض) صبح وشام بر تو مویِه میکنم، وبه جاى اشک براى توخون گریه میکنم، ازروى حسرت وتأسّف وافسوس برمصیبت هائى که برتو وارد شد، تاجائى که ازفرط اندوهِ مصیبت، وغم وغصّه شدّتِ حزن جان سپارم ، گواهى میدهم که تو نماز رابپاداشتى، وزکات دادى، وامربه معروف کردى، واز منکر وعداوت نَهى نمودى، واطاعتِ خداکردى ونافرمانى وى ننمودى ، وبه خدا و ریسمان اوچنگ زدى تا وى  را راضى  نمودى، و از وى درخوف و خشیَت بوده نظاره گر ِاو بودى ،  و او را اجابت نمودى، وسنّتهاى نیکو بوجود آوردى ، وآتشهاى فتنه را خاموش نمودى، ودعوت به هدایت و استقامت کردى، و راههاى صواب و حقّ را روشن وواضح گرداندى، ودرراه خدا بحقّ جهاد نمودى، وفرمانبردارِخداوند، و پیرو جدّت محمّدبن عبدالله بودى، و شنواى کلام پدرت على بودى، و پیشى گیرنده به(انجامِ) سفارش برادرت امام حسن بودى، ورفعت دهنده پایه شرافتِ دین، و خوار وسرکوب کننده طغیان، وکوبنده سرکشان، وخیرخواه و نصیحت گرِ اُمّت بودى، درهنگامى که در شدائدِ مرگ دست وپا میزدى ، و مبارزه کننده با فاسقان بودى، وقیام کننده باحُجَج وبراهین الهى ، وترحُّم کننده بر اسلام ومسلمین بود


همه بغض های کال و اشک های نابالغ ام قد می کشند و بارور می شوند.
نفس طاغی را نهیب می زنم:
تو را به جان حسین، بیا از راهی که آمده ایم برگردیم.
مگر حُر را ندیدی که برگشت ؟!
بیا تا ظهر عاشورا نشده برگردیم...
فرصتی نیست!
تا به کی پای علف های هرز دنیا، جوی عُمر و ماندن بستن ؟
تا به کی طواف کعبه ای که می دانیم در خطر ابرهه است ؟
تا به کی این خانه سست را با تپش های نیاز در زدن ؟
تا به کی خلخال حبّ سکه های یزیدی اش را به پا آویختن ؟
تا به کی اینهمه تاکی تاکی ؟
بیا برگردیم...
حسین منتظر است.
امروز حسین آنقدر سیراب اقیانوس خدا هست که داغ بسته شدن شریعه را فراموش کرده باشد و اشکهای ما به کارش نیاید.
حسین دیگر پریشان لبهای خشکیده علی اصغرش نیست،
قلب او دیگر بی تاب اضطرار زینب نیست.
حالا حسین برای همیشه پیش رقیه است.
حتی عبّاس هم از شرمندگی چشمان پسر زهرا در آمده و پیوند بال های آسمانی جای خالی دستانش را پُر کرده.
امروز چشمان حسین، دل زینب، دستان عبّاس، خون علی اصغر و غم های سه سالگی رقیه چشم براه رجعت ماست...
که شاید دست بیعت با اهریمن کوتاه کنیم و آزاده شویم!
تا مادرانمان شمشیر جنگیدن با هوای نفسمان را در رکاب مهدی دستمان دهند و با یک دنیا نذر و دعا روانه ی نینوای غیبتمان کنند تا حُر شویم.
امروز هر هفتاد و دو ستاره ی آسمان حسین تشنه عهد وفادار ما با مهدی فاطمه اند تا آب اقیانوس ظهور بر صحرای انتظار باز شود
و ابراهیمی، آتش دلهای سوخته آنها را گلستان کند که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
نگران شانه های مهدی زهرا یند که از گریه می لرزد.
نگران غریبی چشمان او در میان امّتی که پی در پی نامه های اشک و انتظار برایش پست می کنند، اما پشتِ کرده هایشان، دیوار حاشا بلند می شود !
سابقه این نگرانی به هفتاد و دو ستاره ختم نمی شود و به دورتر ها بر میگردد،
شاید آنقدر برود تا برسد به ستاره های دنباله دار آدم و حوّا در کهکشان وجود
که جبران کنیم آنچه آنها کردند،
همه می ترسند که به گوش کمک خواهی ِ مهدی صدای لبیکی نرسد !
بیا برگردیم...
برای خدا کاری ندارد که ما هم حُرّ بودن را تجربه کنیم.
تا عاشورا فرصت داریم که از او بخواهیم و باور کنیم که
حسین را از ته دیگ شدن غذای ظهر عاشورا غمی نیست.
حسین را با طولانی شدن صف های زنجیرزن کاری نیست.
حسین هیچ شباهتی به تراکت های نقش بسته کوچه و خیابان ندارد.
که اینها فقط عشق زبانی من و توست به او.
امروز حسین فقط نگران یادگار مادرش زهرا ست.
بیا برگردیم
...

  • سید مهدی
۱۹
دی

بسم رب

حتماً ادامه مطلب رو ببینید. چن تا عکس فوق العاده از...


ای قطعه قطعه توفدک مادر منی
اینها تو را به دیده تفکیک دیده اند
کوبیده اند با سم مرکب تن تورا
گویا تو را چو ملک خصوص خریده اند
با افتادن تو شد تنگ تر النگوی اطفال خود به خود
این حلقه ها چو جان بر دهانت رسیده اند
من بوسه را به دست تو با گریه کاشتم
یعنی که میوه های مرا زود چیده اند

در مشک تشنه جرعه آبی هنوز هست اما به خیمه ها برسد با کدام دست

برخاست با تلاوت خون بانگ یا اخا وقتی کنار درک تو کوه از کمر شکست

تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت سنگی زدند و کوزه لب تشنگان شکست

شد شعله های العطش تشنگان بلند باران تیر آمد و بر چشم ها نشست

 

سلام بر تو ای عباس. ای زاده پاک علی (ع). ای مرهم جراحت های دل حسین. امشب به زیارت تو آمده ام. با قلبی شکسته و چشمی گریان.

آورده اند که آن روز در گیر و دار حادثه ای مغموم ٬ گریان و مشتاق به دیدار پرودگارت به سوی برادر شتافتی. "یا اخی هل الرخصه؟" . گریاندی حسین را چونان گریه ای که از اشک دیدگان محاسن تر شد. برادر تو نشانه لشکر منی. تو امید کودکان خیمه های منی. و تو فرمودی یا مولای من سینه ام تنگ تر از آن است که تاب این زندگی دنیا را داشته باشد. و آن هنگام که حسین بی تابی ات را برای لقا پرودگارت یافت تو را فرمود به طلب آبی برای دل سوختگان خیام.

و تو بودی که مشک عاشقی را بر دوش ات انداختی و حال آنکه می شنیدی صدای اطفال ینادون العطش العطش... گویند هشتاد نفر از اشقیا را به خاک انداختی تا راه بر فرات گشودی. و آن دم که کفی از آب را بالا آوردی تو را ذکری رفت بر لب تشنگی حسین و یارانش و با خود فرمودی دور از ادب است که عزیز فاطمه تشنه باشد و تو آب بنوشی. و تو بودی که یک فرات را برای همیشه تاریخ تشنه لب های سوخته و تاب دیده ات کردی. مشک را بر دوش راست انداختی . از هر سو احاطه شدی. خدا لعنت کناد نوفل را که ضربتی بر دست راستت فرود آورد و بوسه زد بر خاک دست مبارکت. ندا بر آوردی و الله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی و عن امام صادق یقینی نجل النبی الطاهر الامینی. به خدا سوگند که اگر دست راستم را بریدند تا ابد از دین خود و از پیشوای راستگوی خود حمایت می کنم. از آن امام پاک که زاده پیامبر است. مشک آب را بر کتف چپ انداختی. ضربه ای دیگر بر دست چپ فرود آمد . " یا نفس لا تخشی عن الاعدائی و ابشری بالرحمه الجباری" و آن دست مبارک هم خاک را گلگون ساخت. مشک را به دندان گرفتی آن دم که تو دست نداشتی اما آب داشتی. و لحظه ای بعد که باران تیرها به رویت گشوده شد و تیری بر آن مشک اصابت نمود آب تا ابد شرمسار دستان بریده تو گشت.

صدا زدی ... یا اخی ادرکنی... سید الشهدا به سرعت آمد در حالی که اشک پهنه صورت آن حضرت را پوشانده بود فریاد بر می آورد وا اخا... وا عباسا... وا محتج قلبا... بعد از تو یاوری ندارم برادر. به خدا کمرم شکست. امید خیمه هایم بی امید شد. خداوند تو را جزای خیر دهد که حق برادری را عطا کردی و نیکو جهاد کردی. اخی یا نور عینی یا شقیقی ای پاره تن من تو برای من رکنی محکم و قابل اعتماد بودی. و آن گاه که ابی عبدالله قصد کرد تا تو را به سوی خیمه برد چشم گشودی که ای برادر مرا به کدامین سو می بری تو را به جدت قسم می دهم که مرا به حال خود رها کنی که مرا تاب دیدن روی سکینه نیست. من از رویش شرمنده ام که به او وعده آب دادم و برایش آب نیاوردم...

ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد

پیمانه پر کنید هلا عاشقان مست

باران می ٬ گرفت و سبوها که پر شدند

در موج تشنگی چه صدف ها که در شدند

  • سید مهدی
۱۹
دی
 

 وَ لدی علی

 و جعل خدٌه علی خدٌه


از روزی که به دنیا آمد، نامش را علی (ع) گذاشتند، که بعدش به علی‌اکبر (ع) معروف شد.
جمالش مثل جمال پیغمبر (ص) بود.
از همین رو هر موقعی که (در مدینه) بنی‌هاشم و اهل بیت (ع) دلشان برای پیغمبر (ص) تنگ می‌شد به قامت علی‌اکبر (ع) نگاه می‌کردند. (و می‌گفتند علی جان! جلوی ما راه برو) از همه بیش‌تر، زینب (س) به او علاقه داشت؛ چرا که پریشان برادرزاده‌اش بود و ... .

(ایام کودکیش بود که) وارد حرم پیغمبر (ص) شد. دید بابایش کنار ستون حرم و قبر مطهر نشسته است. سلام کرد. در آغوش پدر قرار گرفت.
بابا جان!
من دلم انگور می‌خواهد.
(حال، فصل انگور هم نیست) امّا ابی عبدالله (ع) به قدرت الهی ـ از ستون مسجد، انگور بیرون آورد و دانه‌دانه در دهان فرزندش گذاشت و ...
(شاید در آن لحظه ابی‌عبدالله (ع) این جمله را فرمود که می‌بینم آن‌چه را که جدّم فرمود و ... از قضایای کربلا برایم گزارش داد ... و این‌که یک روزی اکبرم از من طلب آب می‌کند و ... داستان عاشورا)


ذکر مصیبت علی‌اکبر (ع)


روز عاشورا شد، آمد از محضر ابی‌عبدالله (ع) برای رفتن به میدان نبرد اجازه بگیرد.
بابا جان!
اجازه‌ی اعزام به میدان می‌خواهم.
فرمود: برو عزیزم.
همین‌که علی‌اکبر (ع) به سمت میدان حرکت کرد، ابی عبدالله (ع) از خود بی‌خود شده و دنبال فرزندش به راه افتاد، محاسن مبارکش را در دست گرفت و شروع به خواندن آیه‌ی انبیا نمو دکه:
اِنَّ اللهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْران ...
خدایا!
تو شاهدی که شبیه‌ترین فرد به پیغمبر تو (اَشْبَهُ النّاس خَلْقاً و خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ) را به سوی این قوم می‌فرستم.
علی‌اکبر (ع) وارد میدان نبرد شده و رجزی خواند.
اَنا عَلِیُّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ
نَحْنُ وَ بَیْتِ اللهِ اَوْلی بِالنَّبیِّ
تَاللهِ لا یَحْکُمُ فینَا ابْنُ الدَّعیِ
بر دشمن حمله کرد و عده‌ی زیادی (حدود 120 نفر) را به درک واصل کرد.
پس از مدّتی مبارزه با دشمن، تشنگی بر او غلبه کرد.
(امام صحنه‌ی رزم علی‌اکبر (ع) را می‌بیند. از همین‌رو منتظر است تا فرزندش برگردد و شاید به همین دلیل است که جام شهادت را به علی‌اکبر (ع) نمی‌دهند)
به سمت بابا برگشت و عرض کرد:
«اَلْعَطَشُ (قَدْ) قَتَلَنی وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ اَجْهَدَنی.»
عطش بر من غلبه کرد و ... این لباس که بر تن دارم بر من سنگینی می‌کند. همین که گفت، بابا من تشنه هستم. اما فرمود: هات لسانک. زبانت را بیرون بیاور.
ابی‌عبدالله (ع) با یک عمل، دو کار انجام داد:
اوّل، آن‌که لب‌های علی‌اکبرش را بوسید. دیگر، آن‌که خواست به او نشان بدهد که کام و زبانش از زبان او تشنه‌تر است.
(پس از این ماجرا) بار دیگر برگشت به سوی میدان.
مرّه بن منقذ می‌گوید: گناه همه‌ی عرب بر گردن من اگر داغ و بلای او را به دل بابایش نگذارم لذا این نامرد در جایی مخفی شده، هم‌چنان‌که علی‌اکبر (ع) مثل حیدر کرّار می‌جنگید از پشت نیزه‌ای را بر (پهلوی) او وارد کرد.
لذا از روی اسب نزدیک بود که بیفتد، دست‌هایش را به اطراف گردن اسب انداخت.
(باید نشان فاطمی داشته باشد. هم‌چون جدّه‌اش فاطمه زهرا (ع) پهلویش شکافته شد شیخ عباس قمی در کتاب بیت‌الاحزان می‌نویسد که با خنجر از لای در، بر فاطمه (ع) ضربت زدند بعد وارد خانه شدند. خدا لعنت کند آن کسی را که با خنجر بر پهلوی زهرا (ع) ضربت زد)
مرّه بن منقذ می‌گوید:
دور زدم آمدم جلوی او (= علی‌اکبر) با عمود آهنین بر سرش ضربت زدم. خون از سر فوران می‌زد و ...
دست‌ها را دور و اطراف گردن اسب قرار داد، یعنی که مرا از مهلکه بیرون ببر. (با خون‌هایی که از سرِ علی‌اکبر (ع) فوران می‌کرد) خون جلوی چشم‌های اسب را گرفت، به عوض آن‌که راکب خویش را به سوی خیمه‌گاه بیاورد، به سوی وسط لشکر دشمن برد و ... (آن‌چه که نباید می‌شد شد و ...)

حضرت‌ علی‌ اکبر‌‌‌ علیه السلام

ای‌ نور دیده‌ام‌ به‌ پدر دیده‌ باز کن..‌ کمتر برای‌ این‌ پدر پیر ناز کن‌

برخیز و با نگاه‌ نشسته‌ میان‌ خون‌.. پیش‌ سپاه‌ کفر مرا سرفراز کن‌

دستم‌ دراز نیست‌ به‌ سیراب‌ کردنت..‌ تا خون‌ بگیرم‌ از دهنت‌ کام‌ باز کن‌

با اینکه‌ شد نصیب‌ تو پیروزی‌ بزرگ‌ ..داغت‌ عظیم‌ شد ز سکوت‌ احتراز کن‌

با نغمة‌ پیمبری‌ و سوز حیدری‌ ..از حربگاه‌ مأذنه‌ بانگ‌ نماز کن‌

سرو روان‌، مرو که‌ سرانجام‌ کار شد.. صبری‌ به‌ گام‌ آخرم‌ ای‌ سرو ناز کن‌

تا میهمان‌ به‌ دیدن‌ مقتل‌ نیامده..‌ برخیز و عمه‌ را قدمی‌ پیشواز کن‌

شد داغ‌ هلهله‌ ز غم‌ تو کشنده‌ تر یک‌ حملة‌ مجددی‌ ای‌ یکه‌ تاز کن‌

صبری‌ که‌ با تو معبر معراج‌ طی‌ شود ..با لفظ‌ عشق‌ معنی‌ این‌ رمز و راز کن‌

  • سید مهدی
۱۹
دی

بسم الله

به سوی خیمه آمد و خواست وداع کند.بار دیگر فریاد زد هل من ناصر ینصرنی و هل من معین یعیننی... قدری درنگ کرد و دیدند که گهواره تکان میخورد و طفلی در آن دست و پا میزند گویی که میخواهد چیزی بگوید.او را در آغوش گرفتند و به سوی حسین آوردند. کودک را در آغوش گرفت و نگاهی به معصومیت و مظلومیت او انداخت. آری .آخرین سرباز حسین است که به سوی مقتل میرود.

لختی گذشت...

...ای قوم اگر مسلمان نیستید لا اقل آزاده باشید. این کودک 6 ماهه ام است .آیا نمیبینید که چگونه تلذی میکند. اگر گمان میکنید که آب را بر خودم میخواهم بیایید و او را ببرید و سیرابش کنید. لشکر به جوش و خروش افتاد.

ناگهان در خطبه آه امام

در خروش اهل کوفه اهل شام...

دست امام قدری خنک شد و دست و پای کدوک 6 ماهه به حرکت افتادو

از کمان حرمله تیری پرید.

 گوش تا گوش علی اصغر درید

خون علی اصغر در دستان حسین جاری بود و حسین مبهوت لبخند کودکش ایستاده بود. خون او را به سوی آسمان پاشید و حتی یک قطره از آن خون به زمین باز نگشت.

تا گلوی نازکش از هم گسیخت

خون او بر صورت خورشید ریخت

 

........................................

مانده است که چه کند. به کدامین سوی قدم بردارد. یک گام به سوی خیمه می اید و چند گام به عقب بر میگردد.شاید خجالت میکشد که به سوی رباب بر گردد.

بچه ها دست بابا خونی شده.

گمونم شش ماهه قربونی شده

عباش  رو طوری رو اصغر کشیده

گمونم خیلی خجالت کشیده

 تصمیم خود را میگیرد و به پشت خیمه ها میرود. قلاف شمشیر را بر میدارد و قبری کوچک میکند. زینب تمام ماجرا را دیده است. و حسین نگاهی هم به زینب می کند.

-چرا دفنش نمیکنی برادرم؟ مادرش دارد از خیمه بیرون می آید . عجله کن

- خواهرم ! مگر نمیبینی. دارد هنوز لبخند میزند و لبانش تکان میخورد...

اگر قنداقه را پس داده بودم

دلش خوش بود با طفلی خیالی...

  • سید مهدی
۱۹
دی
 


می خواست با عشق همسفر باشد؛ می خواست با کاروان اهل دل و نه اهل تزویر، همراه باشد. می خواست در سفر، صفا کند؛ نمی دانست چه حالی به او دست داده ولی حال معنوی خوشی به او دست داده بود . . .


کاروان را دید. آیا همان است که او می خواهد؟!


نگاهش که به قافله سالار افتاد، دیگر نفهمید چه شد؛ فقط دیگر نمی خواست از این قافله جدا شود؛ حتی اگر بدنش را قطعه قطعه کنند . . .


نمی دانم شاید مسیر لقاءالله بر او نمایان شده بود. شاید غوطه ور شدن در خون خود و در راه حضرت حق را ، تطهیر روحش دانسته بود . . .


هر چه بود پرکشیدنش به آسمان، زیبا بود. پروازی ملکوتی؛ رها شدن و . . .


و این قافله بود که او را به اوج رساند؛ قافله ای به نام شهادت

 

اصلا باک ندارد.روز عاشوراست.حالا پس از آنکه با چه اصرارى به میدان مى‏رود،بچه است،زرهى که متناسب با اندام او باشد وجود ندارد،خود مناسب با اندام او وجود ندارد،اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد.لهذا نوشته‏اند همین طور رفت، عمامه‏اى به سر گذاشته بود«کانه فلقة قمر»همین قدر نوشته‏اند به قدرى این بچه زیبا بود،مثل یک پاره ماه.این جمله‏اى است که دشمن در باره او گفته است.گفت:

بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت برگ گل سرخ را باد کجا مى‏برد

راوى گفت نگاه کردم دیدم که بند یکى از کفشهایش باز است،یادم نمى‏رود که پاى چپش هم بود.معلوم مى‏شود که چکمه پایش نبوده است.

حالا آن روح و آن معنویت چه شجاعتى به او داد،به جاى خود،نوشته‏اند که امام[کنار]در خیمه ایستاده بود.لجام اسبش به دستش بود،معلوم بود منتظر است.یکمرتبه فریادى شنید.نوشته‏اند مثل یک باز شکارى-که کسى نفهمید به چه سرعت امام پرید روى اسب-حمله کرد.مى‏دانید آن فریاد چه بود؟فریاد یا عماه،عموجان! عموجان!وقتى آقا رفت‏به بالین این نوجوان،در حدود دویست نفر دور او را گرفته بودند.امام که حرکت کرد و حمله کرد،آنها فرار کردند.یکى از دشمنان از اسب پایین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند،خود او در زیر پاى اسب رفقاى خودش پایمال شد.آن کسى که مى‏گویند در عاشورا در زیر سم اسبها پایمال شد در حالى که زنده بود،یکى از دشمنان بود نه حضرت قاسم.

حضرت خودشان را رساندند به بالین قاسم،ولى در وقتى که گرد و غبار زیاد بود و کسى نمى‏فهمید قضیه از چه قرار است.وقتى که این گرد و غبارها نشست،یک وقت دیدند که آقا به بالین قاسم نشسته است،سر قاسم را به دامن گرفته است.این جمله را از آقا شنیدند که فرمود:«یعز على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک‏»یعنى برادر زاده!خیلى بر عموى تو سخت است که تو بخوانى،نتواند تو را اجابت کند،یا اجابت کند و بیاید اما نتواند براى تو کارى انجام بدهد

 

  • سید مهدی
۱۹
دی

قنداق علی به هوا گرفت .... اسمان و زمین نوری شد و به آستان گرفت .
زینب کبری ... اشفته موی و دامنی به یاس ...
گرفت و یاد مادر به لب گرفت ...
سوخت تشنه لبی کنار فرات ..... اسودگی ز دامان اخی گرفت ...

موی سپید خط سرخی کشید .... ان لحظه که گودال بوی مهر گرفت .
شهید عشق لقب چه بود ؟....... که بر برگ تاریخ ..کربلا گرفت ..
تو زینب را به مجلس ظلم .... ندیدی که چگونه عقل ز پیشانی ستم گرفت ...


خدا کند که تر شود لب عمو .... ز جرعه ای . که برایش ساقی کوثر گرفت
همین طوری میاد باید پس و پیشش کنی . از همینجا کپی کن ...

فدای موی پریشانت ای حسین .... که نوا از هر چه نی جان بود گرفت .
فدای موی پریشانت ای حسین .... که نوا از هر چه نی جان بود گرفت .

خدا کند که جان دهم به روز عاشورا ...... که تن پر گنه من رنگ جنت گرفت ...

یا حسین

 

کارم از جنون گذشته مست مست بوی سیبم

بادها عطر خوش سیبِ تنش را بردند

زخمها لاله باغ بدنش را بردند

 

نیزه‏ها بر عطشش قهقهه سر مى‏دادند

خنده‏ها خطبه گرم دهنش را بردند

 

این عطش یوسف معصوم کدامین مصر است

که روى نیزه بوى پیرهنش را بردند

 

تا که معلوم نگردد ز کجا مى‏آید

اهل صحراى تجرّد کفنش را بردند

 

دشنه‏ها دوروبر پیکر او حلقه زدند

حلقه‏ها نقش عقیق یمنش را بردند

 

چهره‏ها یا همه زردند وَ یا نیلى رنگ

شعله‏ها سبزى رنگ چمنش را بردند

 

بت پرستان ز هراس تبر ابراهیم

جمع گشته تبر بت شکنش را بردند

 

بادها سینه زنان زودتر از خواهر او

تا مدینه خبر سوختنش را بردند

 

یوسف، آهسته بگوئید نمیرد یعقوب

گرگها زوزه کشان پیرهنش را بردند


  • سید مهدی
۱۹
دی

السلام علی الشیب الخضیب

السلام علی الخبط الطریق

 

 سبزیم و پیام خیس باران داریم

ما تشنه لبان به آب ایمان داریم

صد بار به رسم سبز عاشق بودن

جان باخته ایم و باز هم جان داریم

 

 

 

 

 

 

 

راه ما ، راه سیدالشهدا است و آنان که پای یقین در این راه نهاده اند ، آرزوی سر باختن دارند تا به ذبیح

 

 الله اعظم از همه نزدیک تر شوند. (شهید آوینی)

 

 

 

حسین بن علی او بود که :

 

  نشان بی نشان بندگی در گردن و آزاد** سرود بی نوای عاشقی بر لب ولی خامش

 

به راستی که بنده ای بود بر جایگاه خداوندی و عاشقی در اوج سکوت

 

لبخندی داشت به پاکی تمام اشک ها وصداقتی فراتر از شبنم های صبحگاه

 

و روحی لطیف تر از دیبا و شمشیری برنده تر از کمان ابروی یار

 

و سخنانی پر صلابت تر از کوه

 

حسین بن علی بود که :

 

بر روح او نوشتند،نوری پر از هدایت**آمد برای مردم،دوری از او مبادا

 

مردی بود مردتر از مردترین مردان دنیا

 

و نیایی داشت نشسته بر تاجگاه دنیا وعصاره ی حقیقت بود

 

و پدری که دلیری را آموزگار شیر ژیان بود و حلم را خداوندگار ایوب

 

و مادری به لطافت تمام یاس ها ...یاس هایی ابدی

 

و برادرانی نیکو سرشت و دلیر ...

 

و نی ها نیستانش :

 

تهی سرشار از دلداگی و دلبری اما **کدامین دلبری را تاب آرامش

 

و حسین آرام نداشت ، هزاران بار پروانه تر از پروانه ی بی پروا

 

آتش در آغوش کشید و جزیی از شعله هایش گشت

 

حسین بن علی بود که :

 

با خاک او سرشتند در خاک او دمیدند** والله که روز اول پاکی گزید او را

 

و او بود ...

 

زیباترین روح جاری و مقدس ترین مکتب عاشقی

 

کربلا

  

حر بن یزید ریاحی از همراهان حسین پسر علی در واقعه کربلا بود.

حر از خاندان‌های معروف عراق و از رؤسای کوفیان بود. به‏درخواست ابن زیاد، برای مبارزه با حسین‏ فراخوانده شد و به سرکردگی هزار سوار برگزیده گشت. گفته‏اند وقتی از دارالاماره کوفه، با ماموریت بستن راه بر حسین‏ بیرون آمد، ندایی شنید که: «ای حر!مژده باد تو را بهشت...»[نیاز به ذکر منبع]

در منزل ‏«قصر بنی مقاتل‏» یا «شراف‏»، راه را بر حسین بست و مانع از حرکت او به سوی کوفه شد. کاروان‏ حسین را همراهی کرد تا به کربلا رسیدند و حسین در آنجا فرود آمد. حر وقتی فهمید کار جنگ با حسین بن علی‏ جدی است، صبح عاشورا به بهانه آب دادن اسب خویش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به کاروان حسین‏ پیوست. توبه کنان کنار خیمه‏های حسین آمد و اظهار پشیمانی کرد، سپس اذن میدان طلبید. حر با اذن‏ احسین به میدان رفت و در خطابه‏ای مؤثر، سپاه کوفه را به خاطر جنگیدن با حسین‏ توبیخ‏ کرد. چیزی نمانده بود که سخنان او، گروهی از سربازان عمر سعد را تحت تاثیر قرار داده‏ از جنگ با حسین منصرف سازد، که سپاه عمر سعد، او را هدف تیرها قرار داد. نزد حسین ‏بازگشت و پس از لحظاتی دوباره به میدان رفت و با رجزخوانی، به مبارزه پرداخت و کشته شد. رجز او چنین بود:

انی انا الحر و ماوی الضیف اضرب فی اعناقکم بالسیف
عن خیر من حل بارض الخیف اضربکم و لا اری من حیف

که حاکی از شجاعت او در شمشیر زنی در دفاع از حسین و حق دانستن این راه‏ بود. حسین بن علی‏ بر بالین حر رفت و به او گفت: توهمانگونه که مادرت نامت را «حر» گذاشته است، حر و آزاده‏ای، آزاد در دنیا و سعادتمنددر آخرت! «انت الحر کما سمتک امک، و انت الحر فی الدنیا و انت الحر فی الآخرة‏» و دست بر چهره‏اش کشید.حسین‏ با دستمالی سر حر را بست. پس از عاشورا بنی‏تمیم او را در فاصله یک میلی از حسین‏ دفن کردند، همانجا که قبر کنونی اوست، بیرون کربلا در جایی که در قدیم به آن‏ «نواویس‏» می‏گفته‏اند.

از قدیم رسم بر این بود افرادی که قصد توبه و انابه داشتند منتظر شب قدر میشدند در ماه رمضان و اگر آنجا بخشیده نمیشدند انتظار روز عرفه را میکشیدند و اگر در عرفه هم لیاقت توبه پیدا نمیکردند صبر میکردند تا روز حر فرا رسد و در این روز با اطمینان توبه میکردند .

 

                                                                  دل صحرا

     پای یک کوه

      این کیه گرم مناجات 

   این کیه داره میگیره از خدا اذن ملاقات

  این حسینه

محرم ماه حسینه

ماه بین الحرمینه

 

  • سید مهدی
۱۹
دی

غنچه ای نشکفته و پژمرده ام  

 رنج بی حد دیده وافسرده ام

روی دوشم بار محنت برده ام   

 از حرامیها کتکها خورده ام       سرو بودم قامتم خم گشته است      

 قدرت بینائیم کم گشته است

کس ندیده همچو من پروانه ای 

   کس ندیده شاه در ویرانه ای شمع نادیده چو من پروانه ای 

  طائر محروم زآب و دانه ای

      رزقم از روز ازل غم گشته است    

   قدرت بینائیم کم گشته است

نا چشیدم شهدی از دنیا به کام   

   بال نگشوده فتادم من به دام  وای از روز ورود ما به شام   

  سنگ می آمد فرود ازروی بام

     پیش چشمم تیره عالم گشته است   

  قدرت بینائیم کم گشته است

یک طرف زنها  میان  قافله         آمدند  با  کفش  های آبله

ناگهان برخاست بانگ هلهله    

  یک قدم تا مرگ دارم فاصله

    روی نیزه راس بابم گشته است     قدرت بینائیم کم گشته است

  • سید مهدی