نا گفته های یک...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۱/۱۱/۲۵
    ...

۵ مطلب در مهر ۱۳۸۵ ثبت شده است

۳۰
مهر

سلام

شبای آخر ماه رمضونه

خاک بر سرم که آدم نشدم

باز هم توی این دنیای خاکی موندم.ما رو به مولابرام دعا کنین.

خیلی کارم گیره

خدا حافظ ماه رمضان

ازم راضی باش

خدا حافظ ماه بخشش

ازم راضی باش

ای خدا منو ببخش

نمیدونم چی بگم

حلالم کنین

 

  • سید مهدی
۲۴
مهر

سحرگاه خونین

شهر کوفه تنها و ساکت در آغوش شب نوزدهم ماه مبارک رمضان خفته بود.

دامن افق هنوز تاریک و سیاه بود. گویى دل آسمان کوفه در آن شب همرنگ دل مردمان کوفه شده بود! شبى سرد و ساکت و بى هیاهو. در آن شب، تنها یک چشم دیده در دیده آسمان صاف و پر ستاره کوفه دوخته بود. چشمى که با نیروى بینش شگرف خویش تا عمق آسمانها را مى کاوید و حاصل این کاوش، دیدار خدا در منظر دل او مى شد. و اینگونه او خدا را در عرصه دل خویش به دیدار مى نشست و مصداق آیه کریمه قرآن مى شد که:

الذین یتفکرون فى خلق السموات و الارض قالو ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار

«کسانى که در خلقت آسمانها و زمین مى اندیشند و مى گویند پروردگار! اینها را بیهوده نیافریدى، منزهى تو، پس ما را از عذاب دورزخ رهایى بخش.

او تنهایى بود که در تنهایى خویش، همنشین خداى تنها بود.

بنده صالح خدا، حجت حق، امام عارفان و عاشقان به آسمان کوفه مى نگریست و گویى در انتظار حادثه اى بود!

پیمانه صبرش از دست نامردمى هاى امتش لبریز شده بود که خود در فرازى از سخنانش این طور احساس خویش را در ظرف کلمات ریخته بود:

«اى نامردان مرد نما! اى که همچون کودکان، در خواب پریشانید، و همچون پرده نشینان دستخوش رؤیا. کاش شما را ندیده بودم و به هیچ روى نشناخته بودم!

بخدا که شناختن شما مایه پشیمانى و در نهایت موجب تأسف است. مرگ بر شما باد. همانا که دلم را سخت چرکین کردید و سینه ام را از درد آکندید و زهر را جرعه جرعه در کامم ریختید و با نافرمانى و تنها گذاشتن، برنامه هاى اصلاحى ام  را تباه ساختید و کار را به جایى رساندید که قریش گفت: فرزند ابو طالب مردى شجاع اما نا آگاه نسبت به امور جنگى است. چگونه چنین اتهامى را به من مى زنند در حالیکه هنوز به سن 20 سالگى نرسیده بودم که با میدانهاى نبرد آشنا شدم ولى اکنون که عمرم از 60 سال متجاوز است، راى و تدبیر کسیکه از او اطاعت نشود چه سود؟

على(علیه السلام) کسى است که زبان پیامبر اسلام حضرت محمد (صلى الله علیه وآله) این گونه به توصیفش گشوده شده بود:

همراهى و تبعیت کنید از على بن ابیطالب. او نخستین کسى است که به من ایمان آورد و اول کسى است که در روز قیامت با من مصافحه خواهد کرد و او صدیق اکبر است، فرق گذارنده میان حق و باطل در این امت مى باشد. او پیشواى ایمان آوردندگان است.

ولى متأسفانه مردم کوفه در حق این ابر مرد آن گونه روا داشتند که از زندگى با آنها به تنگ آمده بود و براى دیدار خدا و در آغوش گرفتن شهادت، لحظه شمارى مى کرد.

على (علیه السلام) چشم از آسمان بر گرفته روانه مسجد مى شود. روح ملکوتى او جویاى اوجى دیگر در آسمان جذبه یار است. ناگهان خروش مرغابیهاى درون خانه به هوا بر مى خیزد. گویى آنها از حادثه اى که عنقریب بر مولا مى رود مطلع هستند و این گونه نواى دل خویش را از غم حادثه جانگدازى که در انتظار اوست سر مى دهند. نسیم سحرى عطر خویش را با نواى اندوهناکشان درهم مى آویزد و على (علیه السلام) فارغ از هیاهوى آنها، دل بسته به مهر دوست راهى مسجد مى شود.

                    شب دامن خویش را از عرصه شهر کوفه برمى چیند، این آخرین شبى بود که على را در آغوش خویش مى گرفت. و على نیز تماشاگر آخرین شب حیات خویش در زمین بود. چهره افق از حضور خورشید، سرخى شرمگون یافته بود....

مسجد کوفه بى صبرانه منتظر روح محراب خویش بود! على(علیه السلام) به مسجد رسید. به محرابى که از آن نواى وصل مى شنید و مسجد نیز با حضور على خود را کامل مى یافت که محبوب بزرگ خویش را مى دید. او روح بزرگ عبادت و شهادت در عرصه حیات «مسجد» بود. جان مسجد وارد تن خاکى او شده

بود که او حیات دهنده مساجد و معابد بود. خفتگان در خواب غفلت را بیدار کرد که عمرى کار او بیدارى دلهاى خفته بود و قاتل خویش «را نیز»!.

ابن ملجم را! که بیدار شو و کار خود را به انجام برسان و کار مرا نیز!

و نماز جماعت به امامت او به تکبیر نشست و على(علیه السلام) اقامه نماز کرده نماز که در آن عروج روح خویش را باز یافت و نمازى که در تکبیر آن فرق خویش را رنگین از خون خود نمود....

شمشیر زهر آلود دشمن خدا در هوا چرخید و ضربه اى بر فرق مبارک مولا نه، بر فرق انسانیت و عدالت مجسم! زد که، خود آن ملعون معتقد بود که اگر این ضربه مسموم بر شهرى زده مى شد همه شهر را خون مى گرفت.

دامن محراب از خون پاک حجت حق گلگون گشت و نداى ملکوتى امام مظلومان و عارفان و عاشقان حق، شبستان مسجد را پر کرد که: به خداى کعبه رستگار شدم! و على در خون خویش به تشهد نشست!.

ایام وصل نزدیک مى شد. همنشینى با کوفیان مى رفت که سایه شوم خویش را از سر مولا کوتاه نماید و على در دیار ملکوت مصاحب کسانى شود که شایسته او بودند و او نیز شایسته همنشینى ایشان. اثیر بن عمرو بن هانى، حاذق ترین پزشک و جراح کوفه را ببالین امام آوردند، همینکه شکاف پیشانى مولا را معاینه کرد، آهى سرد از تنوره دل برکشید و با صداى حزین که به ناله بیشتر شبیه بود گفت:

وصیت خودت را بکن اى پیشواى مومنان! زیرا ضربه این پلید پلید زاده به مغز سرت اصابت کرده.

امام معصوم دل در تقدیر نهاده و در عین ضعف و بى حالى ناشى از ضربت، به مناجات با خالق کائنات مى پردازد که یار تنهایى هایش بود و راز دار اسرارى که امکان بیانش را در عرصه جهل مردم خویش نیافته بود.

کوه استوار سرزمین حق، اکنون در بستر بیمارى لحظه شمارگاه وصال خویش است و درد سر و دل خویش را در آروزى دیدار یار تسلى مى دهد که دل در گرو مهر او دارد.

اهل خانه ولایت و امامت گریان و نالان، سراسیمه درمانده اند که چگونه زخم مولا را مرهم نهند و مى دانند که تنها خواهند شد و امام، گویى که در بستر آرامش خویش تجربه تازه اى را به تماشا نشسته است.

نگاه ملکوتى امام ناگهان بر قیافه نامبارک دشمن خدا مى افتد زبان تکلم مى گشاید که:

خوراکى گرم دهید و بسترى نرم!

آه از نهاد انسانیت برخاست; و دوستانش مات و مبهوت از بزرگوارى او که قاتل خویش را این چنین مى نوازد، الله اکبر! از گذشت و ایثار او! و على (علیه السلام) حسن و حسین را فرا خوانده و با نوایى حزین وصیت خویش را به آنها و به همه شیعیان خویش چنین فرمود:

«خداى را، خداى را بخاطر همسایگانتان بیاد آورید.

خداى را، خداى را در نظم امورتان آورید.

خداى را خداى را در نماز تان آورید.

خداى را، خداى را درباره فقیران و مسکینان آوردید و در وسایل زندگیتان شرکت دهیدشان.

با مردم همانطور که خدا فرموده سخن به نکویى گویید و امر به معروف و نهى از منکر را فرو مگذارید. به فروتنى همت گمارید و به بذل مساعى و احسان دو جانبه، از بریدن پیوند دوستى و از تفرقه و کناره جویى و روى برتافتن بگریزید».

درد و سم، تاب و توان از گرفته  و براى مدتى به سکوت ارزش مى دهد. و سپس ترنم مى کند که: «دیروز همدم شما بودم، امروز مایه عبرت شما هستم و فردا دور از شما و خدا مرا و شما را بیامرزد» و دیگران را از ایجاد فتنه و آشوب بخاطر قتل خویش باز مى دارد و با گذشتى که به گستره تمام ایثار مجاهدان حق در طول تاریخ انسان است مى فرماید:

«اگر از جرمش در گذرید به تقوا نزدیک تر خواهد بود

ضربه در سپیده دم جمعه به حضرت وارد آمده بود اما او دو روز درد کشید و دم نزد، که او از هر کس با درد اُنس بیشترى داشت و 25 سال خار در چشم و استخوان در گلو به تحمل درد عادت کرده بود.

روح ملکوتى آن حضرت در یکشنبه شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجرى به دیار ملکوت پرواز نمود و زندگى دنیا را بدرود گفت.

شهادت مولاى متقیان و امام عارفان على(علیه السلام) بر همه هم شیعیان و حق جویان جهان تسلیت باد.

 

  • سید مهدی
۰۳
مهر

ماه رمضان مبارک

چه قد زود ماه شعبان رفت

انگار همین دیروز بود تو دفترم نوشتم آخ جون مناجات شعبانیه

میخوام بگم التماس دعا

اما فایده ای نداره

آخه کی یادش میمونه

یه جور دلخوش کنیه

اما میگم .التماس دعا

راستی امروز روز بدی بود

یه کم با علی (عقشی ) حرفم شده

البته اون قدر بزرگواره که هیچی نگفت

 

  • سید مهدی
۰۱
مهر

 

دلم گرفته ای خدا یا ربنا

  • سید مهدی
۰۱
مهر
 

شمعی فروخت چهره که پروانه تو بود                عقلی درید پرده که دیوانه تو بود

خم فلک که چون مه و مهرش پیاله هاست         خود جرعه نوش گردش پیمانه تو بود

پیر خرد که منع جوانان کند ز می                      تا بود خود سبو کش میخانه تو بود

خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر                   ته سفره خوار ریزش انبانه تو بود

تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل               هر جا گذشت جلوه مستانه تو بود

دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو            مرغان باغ را به لب افسانه تو بود

هدهد گرفت رشته صحبت به دلکشی             بازش سخن ز زلف تو و شانه تو بود

برخاست مرغ همتم از تنگنای خاک                 کو را هوای دام تو  و دانه تو بود

بیگانه شد به غیر تو هر آشنای راز                   هر چند آشنا همه بیگانه تو بود

همسایه گفت کز سر شب دوش شهریار           تا بانگ صبح ناله مستانه تو بود

شهریار

 
 
  • سید مهدی