نا گفته های یک...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۱/۱۱/۲۵
    ...

۱۳ مطلب در بهمن ۱۳۸۵ ثبت شده است

۳۰
بهمن

غروب نزدیک است

چه کرده ای در این مدت

آیا آماده سفر هستی

تا وقت باقی است حرکت کن

خودت برو تا نبرندت.

 

 

  • سید مهدی
۲۸
بهمن
خسته ام ... خسته .... خسته ی خسته ...خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از این همه دروغ ...خسته از این کلمات کودکانه ...از این دلخوشی های بچه گانه ...خسته از این سردرگمی .. خسته از فراموش کردن بودنم ..فراموش کردن هستی ام...وجودم...خسته از بازیهای بچه گانه ... خسته از کشیدن منحنی به شکل قلب و پرتاب تیری بسوی آن !خسته از دویدن ... برای رسیدن ... برای رسیدن به هیچ !خسته از شنیدن ناله های عاشقانه عاشقی در کنج تنهایی هایش ... خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق ... از اعتیاد چشمانم به اشک ...خسته از باور دروغی به نام عشق ... خسته از این قمار ... ازقمار دل ...قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده ... بازنده ای بیش نخواهی بود ... قماری که در پایانش بجای عشق مشتی اسکناس چکشی رد و بدل می شود که برنده باآن بر دل بازنده می کوبد ... چکشی که فقط خرد می کند ... و دست به دست منتقل میشود ...خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل ... خسته از بریده شدن دستم به دست این خرده شیشه های مقدس ... خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه ...خسته از شنیدن صدای در ... در دل ... که هر از گاه غریبه ای بر آن می کوبد ... خسته از کاروانسراشدن دل .. و به زیر سوال رفتن عشق !خسته ام ... خسته .... خسته ی خسته ام و شما دوست عزیز که این مطلب را میخونین از شما ملتمسانه خواهش می کنم به او بگوئید..... که ای عشق خیالی من و ای رویای محال من زندگی را بازی گرفتن نیست دنیا را به کام گرفتن نیست دیگران رادوست داشتن سخت نیست کسی را پیدا کردن سخت نیست دلش را بردن سخت نیست ولش کردن سخت نیستد لبری پیدا کردن سخت است وفاداری داشتن سخت است نگرش داشتن سخت است از دست دادنش سخت است غم یار خوردن سخت است و در آخر شبهای بی تو را سحر کردن سخت است
  • سید مهدی
۲۸
بهمن
سلام دوستان خوبید؟ چه خبر یه کم بیاین به ما سر بزنین ممنونتون میشم ای بابا خودم میدونم که چرت و پرت مینویسم اما بیاین بخونین و بخندین ......................................... کار ندارین؟ فعلاً خدا حافظ
  • سید مهدی
۲۶
بهمن
کاش قلبم درد پنهانی نداشت 

 

  چهره ام هرگز پریشانی نداشت 

 

   برگهای آخر تقویم عشق   

 

    حرفی از یک روز بارانی نداشت

 

        کاش میشد راه سخت عشق را  

 

      بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 

  • سید مهدی
۲۴
بهمن
حرفهایی تو دلم سنگینی می کرد که می خواستم بگویم ولی توی این دنیای بی سر انجام نه گوشی هست برای شنیدن و نه حوصله ای هست برای نوشتن ...و نه .......فریاد بی صدای من که تا ته استخوانهایم رسوخ می کند و آن را  به لرزه در می آورد به من یاد آوری می کند که سخت نا توان شده ام در برابر زندگی ...به کجا رسید ه ام ؟؟؟؟هیچ جا ......دلم نمی خواهد گلایه کنم ...از چه کسی گله کنم ؟؟؟؟؟؟از خدا یا از بنده های خدا که نا خواسته منو آزار مید هند ...نمی دانم ....بی هیچ قصد و غرضی !!!!!!
  • سید مهدی
۲۴
بهمن
کاش قلبم درد پنهانی نداشت 

 

  چهره ام هرگز پریشانی نداشت 

 

   برگهای آخر تقویم عشق   

 

    حرفی از یک روز بارانی نداشت

 

        کاش میشد راه سخت عشق را  

 

      بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 

  • سید مهدی
۲۴
بهمن
دوباره بسترم از بوی دوست سرشار است ...

.تمام پنجره ها از سکوت لبریزند

دوباره در سر من آرزوی دیدار است.....

تمام خاطره ها بی تو سرد و بیمار است ...

بیا دوباره مرا تازه کن ، صمیمی کن

که در حوالی ما دیده ها همه تار است

 چگونه از تو بگویم که تو همه شعری

چگونه بی تو بخوابم که چشم بیدار است

 

  • سید مهدی
۲۱
بهمن

دلتنگم اما دلتنگ یه ذره خوشی!!!!!
دلخوشی کجاست ...
خیلی جستم اما نیافتم
وای بر من که سخت باختم !!!!!!!!!!!!!!!
باختم ...
باختم ..................
و بیهوده باختم ...............

  • سید مهدی
۱۱
بهمن
غریب مادر

همه رفته اند.آخرین یار هم پرکشید.
تیرزهرآگین سه شعبه.حنجر آخرین سرباز را هم درید
دیگر کسی نمانده است.سپهسالار بی پشت وپناه است
 تنها اوست و یک لشکر کفر.اوست و سپاه ظلمت وبیداد...
عزم رفتن می کند.نهیبی او را به خود می آورد
«برادر!لحظه ای درنگ کن»
زینب ازپشت خیمه هامی آید...این چیست در دستان او؟!
«حسینم!این یادگاری ست از مادر...»
چیست این یادگار؟...
یاد مادر می کند...یاد کوچه های مدینه...یادقصه های مادر...
قصه درد و غصه.قصه میخ درو زخم سینه.قصه دیوار
 و پهلو شکسته.
قصه علی و درد فراق...علی و تنهایی....
علی و فرق شکافته...قصه حسن و سکوت
.حسن وجگر پاره پاره.
حسن و تیرهای ناجوانمردانه...
آه...مادر کجایی که اکنون حسین تو تنهاست؟
کجایی که این کوفیان همان کردندکه اهل مدینه
 برتو روا داشتند؟...
کجایی علی؟!کجایی که این کوفیان با من همان کنند
 که با تو کردند؟کجایی که ابن مجلم ها اکنون
برای شکافتن فرق من صف کشیده اند؟...
کجایی برادرم؟کجایی حسنم که صلح تو را با پیمان
شکنی فرجام دادند؟کجایی که پسر آن ملعون.پسران تو را هدف شمشیرها ساخته است؟کجایی که گلهایت را تیرباران کردند؟
کجایی که قصه مدینه در کربلا تکرار شد؟؟؟....
کجایید؟...کجایید که حال و روز مرا بنگرید؟!...
بنگرید که تنها و بی پناهم...هیچ فریادرسی نیست...
«هل من ناصرٍ ینصرنی»
...ساعتی می گذرد...زینب در خیمه پرستار علی است
...فریاد فغان زنان با هلهله و هیاهو سپاه کفر درهم می آمیزد...سراسیمه به بیرون خیمه می دود...
حسینش را نمی بیند....
در میان انبوه سروصداها.صدایی آشنا بگوش می رسد...
غریب مادر

بوی مادر به مشامش می رسد...بوی مدینه...بوی بقیع...
دستی از عرش پایین می آید...وحسین رابا خود می برد....
خوشا به حالت حسین...خوشا به حالت که اکنون مادر پذیرای توست...خوشا به حالت که زودتر از من به دیدار مادر رفته ای....
خوشا به حالت....
.....رو به مدینه می کند و زیرلب زمزمه می کند...غریب مادر...
 
  • سید مهدی
۱۱
بهمن

سلام

ممنون که سر نمیزنین

من هم دیگه بیخیال شدم

............................

محرم هم اومد

عاشورا هم اومد و رفت

خیلی زود گذشت

هیچی نفهمیدم

...........................

عاشورا گذشت

حسین رفت وزینب ماند

زینبی با کوله باری از غمها

زینب و یک کاروان

کاروانی از اسرا

کاره وانی با اسیرانی مجروح

کودکانی با ای ر آبله

کودکانی با گوشهای اره

و زینب ماند و سر برادر

زن تنهای غروب عاشورا چه میکند؟

سخت داغی است داغ عشق

............................................

 

  • سید مهدی