نا گفته های یک...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۱/۱۱/۲۵
    ...

۲۸ مطلب در مهر ۱۳۸۶ ثبت شده است

۲۸
مهر
جــلـوه جـنـت به چـشم خـاکیان دارد بـقـیـع

                              یــا صــفـای خـلــوت افــلاکـیــان دارد بقیع 

     مـی تـوان گـفت از گـلاب گـریـه اهـــل نـظر

                              صــد هـزاران چـشـمـه آب روان دارد بقیع  ...

 

أین المنتقم

 

8     (هشتم) شوال

 سالروز تـخــریــب قبور متبرکه و مظلوم ائمه بقیع بر قطب عالم امکان

مهدی موعود (عج) ، مقام معظم رهبری و شیعیان عالم تسلیت باد .

سالهاست که زایران غریب بقیع بر دیوارهای مخروبه و غم آلود آن تکیه

میزنند و در ورای لعن و نفرین بر وهابیون نجـس و رهبران این سلفی های

بـی دیـن که اسلام را ازهمان ابتدا در سقیـفه به گمراهـی کشاندند ، با

اشکهای خود از خداوند قادر فقط یک چیز را طلب میکنند :

 

 

« این المنتقم»

                                

           أین المنتقم ...

                                                                            

                 أین المنتقم...

                                                                                                               

                                  أین المنتقم...

 

 

پروردگارا ! ما را از بلایای آخرالزمان حفظ فرما 

 

 

  • سید مهدی
۲۵
مهر

هه ...

بیکاریا

چه طور مگه؟

آخه این همه وقت میذاری و میشینی تایپ میکنی که چی بشه؟

که چی بشه؟ خوب معلومه. یه نفر پیدا میشه که اینا رو بخونه.

خوب مثلاً یه نفر پیدا شد و خوند.بعدش؟بعدش چی؟

اگه انصاف داشت و خوشش اومد نظر میده.اگه نخوند و وبلاگ داشت بازم نظر میده و میگه وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن خوشحال میشم. اگه هم هم خوند و خوشش نیومد ایراد میگیره. بعضی ها هم که الکی میان چرت . پرت مینویسن. تازه یه عده هم هستن این قدر بیکارن میان غلط دیکته ای میگیرن.

خوب بعدش؟...

بعدش همین دیگه.

چه بی کار.مسخره.آدم وقت بذاره و بیاد یه چیزایی بنویسه تازه شاید دیگران بیان بخونن و شاید نظر بدن...اوه. برو بابا.آخرش چی؟

همین.اگه نظر ها زیاد باشه آدم ذوق میکنه و به نوشتن امید وار میشه. وگرنه سعی میکنه بهتر بنویسه.

در کل کار مزخرفیه.مگه نه؟

نه. تو ذوق نداری

چه ربطی به ذوق داره؟این که بشینی بنویسی تا دیگران بخونن یا اینکه بری از این ور و اونور دزدی کنی ذوق میخواد؟

آره دیگه.پس چی؟

بی خیال بابا. ما به نتیچه نمیرسیم. خودت چه طوری؟

ای بد نیستم

چه خبر از کجا ؟

هیچی سلامتی.تو خوبی؟

بد نیستم. چه کارا میکنی؟

هیچی. ول میگردیم که بیکار نباشیم

خوبه. کار خوبیه

...

..................

خسته شدم این قد ر دری وری نوشتم.اه. دیگه کم کم  دارم از نوشتن خسته میشم.آخه اینها که نوشته حساب نمیشه.اینا مزخرفات ذهنه

از اونایی که نظر دادن ممنون. اونهایی هم که ندادن  هیچی ...

 

 

  • سید مهدی
۲۳
مهر

بسم رب

بنام خدای باران و مهتاب

سلام

دیروز نشستم و کلی مطلب نوشتم.حتی وسط بازیپرسپولیس و استقلال هم داشتم مینوشتم.دوس داشتم آخرین مطالبم  که توی تهران مینویسم رو بذارم تو وبلاگ. اما حس نداشتم که اون همه نوشته و چرت و پرت رو تایپ کنم.نمیدونم کیا این وبلاگ رو میخونن و چی فکر میکنن. فقط بدونن این وبلاگ چه با غلط املایی چه بی غلط املایی چه با عکس چه بی عکس چه با مطالب دزدی چه با نوشته های خودم و هزار تا چه دیگه برای لحظه هایی که خیلی دوس داشتم که یه جوری با یه نفر حرف بزنم اما کسی پیشم نبود.

بی خیال.مگه نه؟

 

 

راستی نظرتون چیه قالب وبلاگ رو عوض کنم؟

 

  • سید مهدی
۲۲
مهر
 

ابرها رفتند.



یک هوای صاف ، یک گنجشک ، یک پرواز.




روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم.



پرتقالی پوست می کندم .


شهر در آیینه پیدا بود .



دوستان من کجا هستند ؟


روزها شان پرتقالی باد!


آسمان ، آبی


آب ، آبی تر.


من اناری را ، می کنم دانه ، به دل می گویم :


خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود.



می پرد در چشمم ، آب انار ...


با خودم می گویم : تنهایی ، تنها باد.




نگاه "من" به روی میز افتاد :


(( چه سیب های قشنگی !


حیات نشئه ی تنهایی است .))


و روی میز ، هیاهوی چند میوه ی نوبر


به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.


و بوی باغچه را ، باد ، روی فرش فراغت


نثار حاشیه ی صاف زندگی می کرد.



زندگی خالی نیست :


مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست.


با سبد رفتم به میدان ، صبحگاهی بود.


میوه ها آواز می خواندند .


میوه ها در آفتاب آواز می خواندند.

اضطراب باغ ها در سایه ی هر میوه روشن بود.

من به خانه بازگشتم ، مادرم پرسید :


میوه از میدان خریدی هیچ ؟


_ میوه های بی نهایت را کجا می شد ، میان این سبد جا داد ؟


_ گفتم از میدان بخر یک من انار خوب.


_ امتحان کردم اناری را


انبساطش از کنار این سبد سر رفت.


_ " به " چه شد ، آخر خوراک ظهر ...


_ ...



ظهر از آیینه ها تصویر " به " تا دوردست زندگی می رفت



یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.


کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش


و بی خیال نشستن


و گوش دادن به


صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟

  • سید مهدی
۱۸
مهر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • سید مهدی
۱۸
مهر

توی حیاط ایستاده ای. با قرآنی در دست و جامی لبالب از آب زلال و رویش گلبرگهای شناور گل محمدی، برای تودیع یک عزیز، که می خواهد برود. داری اشک می ریزی و نمی دانی با رفیق شفیقت که خیلی دوستش داری، چگونه باید خداحافظی کنی.

 قرآن و جام آب و گل را لب حوض می گذاری، اشکهایت را پاک می کنی و جلو می روی و سر و صورتش را می بوسی و چشم در چشمش می اندازی که:



ـ ... آمدنت چه شیرین بود و حالا رفتنت چه تلخ است! کاش می ماندی و نمی رفتی. حالا بی تو، خانه ام چه سوت و کور می شود... حالا دلم چه بی نور می شود.

 او نگاهت می کند و لبخند می زند. سر تکان می دهد و می گوید:«تا سال بعد، خداحافظ!» و تو می مانی و قصه های یک دل پر غصّه که نمی دانی تا سال بعد، آنها را برای که بگویی!

 یادت می افتد که:«ای وای پشت سرش آب نریختم!»

 می دوی، جام لبالب از آب و گلبرگهای شناور گلهای محمدی را برمی داری و به طرف در می روی و با عجله، جام آب را به کوچه می پاشی!

 صدای خنده است که بلند می شود و با خودش یک دنیا سرور و شادی به همراه می آورد:

 ـ سلام! چه می کنی؟! خیسم کردی!

 باورت نمی شود! همان لحظه میهمانی سررسیده است و تو با ریختن آب و گل به رویش، به او خوشامد گفته ای! نمی دانی چه باید بکنی. از ذوق، نمی توانی حرف بزنی. با چشمانی اشک آلود، داری می خندی! حس می کنی دلت دو پاره است. پاره ای پیش آنکه رفته است و پاره ای پیش این، که آمده است! هر دو را دوست داری، اما نمی دانی کدام را بیشتر؟

 میهمان تازه وارد که پیش می آید، آغوش می گشایی و در بغلش می گیری. چه بوی خوشی دارد و چقدر مهربان است!

می گوید:«گریه می کنی یا می خندی؟!»

 او را می بوسی و می گویی:«پیش پای شما، فلانی اینجا بود. گریه ام برای رفتن او بود و خنده ام برای آمدن شما ... خوش آمدی ... بفرما!»

 

 صبح زود است که از خواب بیدار می شوی و به خودت می آیی!

 بوی عید می آید و صدای روح بخش «اَلحَمدُلِلّهِ عَلی ما هَدانا ...» از همه جا به گوش می رسد. نمی دانی از شادی چه باید بکنی. باید برای رفتن به نماز عید فطر، خودت را آماده کنی. به سرعت برمی خیزی؛ وضویی می گیری؛ لباس سفیدت را می پوشی؛ عطر گل مریم به خودت می زنی و می آیی توی حیاط. پشت در؛ چشم بر هم می گذاری و به حالی نگفتنی که همان گریه شادی است، در را می گشایی و به کوچه می زنی.

 همسایه، سجاده به دست منتظرت ایستاده است. پیش می آید، تبریک می گوید، پیشانی ات را می بوسد و خنده کنان می گوید:

 عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

 صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

  • سید مهدی
۱۸
مهر

اکنون باغ بهارزده ، باغ جان گرفته از نفسهای مسیحایی بهار دلها رمضان پربرکت خدا، آسمان را می نگرد که گاه به رگباری کوتاه از ابرهای رحمتی که به دست نسیم از راه می رسند ، اشک در آیینه چشمانش جوانه می زند.

اکنون بهار حیات آخرین رمضان ، آخرین نوازش ها را بر سر باغ می کشد. آخرین نفسهای مسیحایی را در او می دمد. دیری نخواهد پایید که وقت خداحافظی فرا رسد، شاید هم اکنون فرارسیده است و همین بغضی بر گلوی باغ می نشاند، دل آسمان می گیرد و باران اشک می بارد و از گوشه چشم برگها و شاخه ها جاری می شود. یاد اعجاز سبز بهار رمضان ، دل باغ را به وجد می آورد ، جهان نشاط می گیرد ، آسمان به قرار می رسد و خورشید گیسوان طلایی اش را بر شانه های باغ می افشاند. اینک صدای رودخانه که با دهانی کف آلود به مستی آواز سر داده و سرودخوانان می گذرد ، در فضا طنین انداز است.

جویبار با چراغهای حباب بر سر می رود که به رودخانه بپیوندد. به رودخانه که یاهوکشان سرود سر داده است : «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش» اکنون آخرین روز بهار رمضان است و یاد خداحافظی ، دلهایمان را بی قرارانه در قفسه تنگ سینه هایمان به تپش درآورده است.

امشب آخرین سفرها ، سوره ها ، دعا ، کلمات مقدس ، نیایش ها و غزلها در اشتیاق دریا خوانده خواهد شد. امشب دل بی قرارمان یک بار دیگر اشک خواهد بارید و از آن حضور بیکران برای یک مهمانی دیگر وعده خواهد گرفت ؛ وعده ای سبز ، برای ضیافت بهشتی ، ضیافت دوست.

سحر فردا یکی یکی از خانه ها بیرون خواهیم زد ، روزه داران چون دانه دانه دانه های زلال باران ، در کوچه ها به هم خواهند رسید. در خیابان های شهر جاری خواهند شد و در میدان بزرگ مصلا ، در فضایی به وسعت فطرت و آفرینش ، بازگشت به سرشت نخستین را، در خیزابه ای بلندقامت خواهند بست و وصال آن یگانه اقیانوس بیکران را شراب تکبیر سر خواهند کشید. خدایا! فطر از فطرت است و فطرت ما را به اولین روز آفرینش برمی گرداند. آنگاه که جبریل را فرستادی ، تا از خاک زمین مشتی برگیرد و تو خمیره آدم را در بین طائف و مکه به 40 روز سرشتی ، آفریدگارا! تو مرا آفریدی تا نامهای تو را یاد بگیرم ، و تو را به هزار و یک نام مقدس فرابخوانم و با یاد و نام تو صدای عاشق تو را جاودان بر گنبد گیتی مکرر بدارم.

خدایا ، مهربانا ، پروردگارا ، دوستا و آفریدگارا! نیک می دانستی که از خاک بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا که دوستم داشتی ، رهایم نکردی.

بهار رمضان را در چرخش ایام بر سر راهم قرار دادی ، تا سر و تن ، دل و جان ، و خویشتن خویش را در بارش باران های رحمت تو ، باران های رحمت رمضانی ات ، از هرچه آلودگی و سنگینی و گردوغبار ، بشویم و پاک کنم.

تو مرا به مهمانی ات فراخواندی ، تا در برابر نگاهت ، در حضور باشکوه و مهربانت ، در بارگاه معنوی ضیافت نورانی ات ، دوباره به یاد فطرتم ، خود خود خودم بیفتم ، از وابستگی ها ، دلبستگی ها ، شبکه رکودآور روزمرگی ها ، بگذرم و روح تنها و دل مظلومم را ، در آن اعماق در آن انتها بیایم و در آن سویدای دلم ، با فطرت نخستینم ، با آینه ای که در برابر خوبی ها و پاکی ها و خودت داشتم ، به نماز فطر تو بیایم.

خداحافظ ای ماه زلال بارانی ، ای ماه نسیم های بهشتی ، خداحافظ ای ماه کوزه های کوثری ، ای ماه زمزمه های حیدری ، خداحافظ ای ماه طلوع ، اشراق ، نور و رهایی ! تو امروز می روی اما بدان دل به فطرت رسیده من ، تا حضور دوباره تو اشتیاق سبزش را به ذکر و تسبیح به شکوفه خواهد نشاند.

  • سید مهدی
۱۷
مهر

بسم رب

سلام. یه چن روزی تهران نبودم. کلی سرم شلوغ بود. کلی هم کار دارم که نمیدونم به کدومشون برسم. خیلی خسته شدم. نمی خوام بگم کم آوردم و بریدم. اما دیگه چیزی نمونده. چن روز تو این ماه رمضونیه رفتم الموت. آخه مادر بزرگم مریض بود .خدا رو شکر بهتره.یه سری هم به خونه و زمین و این چرت و پرتا زدیم. جاتون خالی هوا خیلی خوب بود . البته سرد هم بودا. اما میچسبید.توی حیاط چن تا درخت انار داریم .ماشالله امثال اناراش درشت تر شده بودن .گفتم دیگه معلوم نیست برگردیم پس بهتره اناراش رو بکنم.فکر میکردم نهایتاً 1 جعبه بشه اما 3 تا جعبه شد و چون دیگه جعبه نداشتم بقیش رو بی خیال شدم.

درخت انار

 

 

راستی یه نکته علمی. میدونید درخت زالزالک چه جوری در میاد؟ نه قلمه نه تخم. عمراً بدونید.باید اول یه گوسفند چن تا دونه زالزالک بخوره بعد با عرض معذرت ببخشید گلاب به روتون چن تا پشکل نا قابل پس بندازه بعد اونا برن تو خاک بعد سبز میشه. اما اگه شما هستش رو همین جوری بکارید امکانه نداره سبز بشه.

آها این رو هم بگم بنزین ندارم و یک روز از این دو رزو رو مجبور شدم برم دنبال بنزین بگردم .جاتون خالی 40 لیتر مجانی گیر آوردم. اما دیگه از اون 40 لیتر چیزی نمونده.

موقع بر گشت هم از الموت توی راه رفتیم سراغ یه زمین هندونه دزدی کنیم .البته نیتمون این بود که خیار بدزدیم اما دیدیم هندونه بیشتر داره(دزدی نبود.رسمه که وقتی باغبون یا کشاورز محصولش رو برداشت میکنه روی درختا و یا توی زمین نقداری از محصولاتش رو میذاره  تا مردم و مسافرا و ... برن استفاده کنن)ما هم تا تونستیم کندیم .حیف روزه بودیم و اونجا نتونستیم بخوریم.

 

 

راستش از شنبه کلاسهام دوباره شروع میشه و باید برم پی درس و مشقم و کمتر میتونم بیام بنویسم و آپ کنم. یه وقت فکر نکنید که چشم خوردم.آره میدونم کی میاد من رو چشم بزنه؟؟

  • سید مهدی
۱۷
مهر

بسم رب

سلام. یه چن روزی تهران نبودم. کلی سرم شلوغ بود. کلی هم کار دارم که نمیدونم به کدومشون برسم. خیلی خسته شدم. نمی خوام بگم کم آوردم و بریدم. اما دیگه چیزی نمونده. چن روز تو این ماه رمضونیه رفتم الموت. آخه مادر بزرگم مریض بود .خدا رو شکر بهتره.یه سری هم به خونه و زمین و این چرت و پرتا زدیم. جاتون خالی هوا خیلی خوب بود . البته سرد هم بودا. اما میچسبید.توی حیاط چن تا درخت انار داریم .ماشالله امسال اناراش درشت تر شده بودن .گفتم دیگه معلوم نیست برگردیم پس بهتره اناراش رو بکنم.فکر میکردم نهایتاً 1 جعبه بشه اما 3 تا جعبه شد و چون دیگه جعبه نداشتم بقیش رو بی خیال شدم.

درخت انار

 

 

راستی یه نکته علمی. میدونید درخت زالزالک چه جوری در میاد؟ نه قلمه نه تخم. عمراً بدونید.باید اول یه گوسفند چن تا دونه زالزالک بخوره بعد با عرض معذرت ببخشید گلاب به روتون چن تا پشکل نا قابل پس بندازه بعد اونا برن تو خاک بعد سبز میشه. اما اگه شما هستش رو همین جوری بکارید امکانه نداره سبز بشه.

آها این رو هم بگم بنزین ندارم و یک روز از این دو رزو رو مجبور شدم برم دنبال بنزین بگردم .جاتون خالی 40 لیتر مجانی گیر آوردم. اما دیگه از اون 40 لیتر چیزی نمونده.

موقع بر گشت هم از الموت توی راه رفتیم سراغ یه زمین هندونه دزدی کنیم .البته نیتمون این بود که خیار بدزدیم اما دیدیم هندونه بیشتر داره(دزدی نبود.رسمه که وقتی باغبون یا کشاورز محصولش رو برداشت میکنه روی درختا و یا توی زمین نقداری از محصولاتش رو میذاره  تا مردم و مسافرا و ... برن استفاده کنن)ما هم تا تونستیم کندیم .حیف روزه بودیم و اونجا نتونستیم بخوریم.

 

 

راستش از شنبه کلاسهام دوباره شروع میشه و باید برم پی درس و مشقم و کمتر میتونم بیام بنویسم و آپ کنم. یه وقت فکر نکنید که چشم خوردم.آره میدونم کی میاد من رو چشم بزنه؟؟

 

  • سید مهدی
۱۵
مهر

بسم رب

نمیدونم چرا این قدر نگرانم. خسته شدم. به من چه.دیگه نمیخوام ببینمون.کم کم دیگه دارم تموم میکنم. نفسای آخره.خودش گفت.مطمئنم.

باز امشب همدمم اشک است

آه است .بغض

گریه هایم با من ایمن جا همسخن گشته.

خسته ام دیگر ندارم طاقتی.

روح من در نا امیدی غوطه ور گشته

جرم من از پیش تعیین و حکم من مرگ است

آه محکومم.محکوم.

محکوم گوشه زندان

نگاهم رو به زندانبان

وای او خواب است

ساعتی دیگر ساعت مرگ است

ساعت نابودی من.

ساعت نابودی دیوانه ای کنج قفس.

ساعت صفر نفسهایم

با تو هستم با تو ای خوبم

با تو هستم خوب من برخیز

برخیز

اینک پشت تابوتم بیا

تا که یک بار دگر

چشم تو را بینم...

 ....

 نمیدونم  اینا چیه که مینویسم. میبخشید

تموم میشه. همه چی. خیلی زود.

 

 

  • سید مهدی