نا گفته های یک...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۱/۱۱/۲۵
    ...

۲۳ مطلب در خرداد ۱۳۸۶ ثبت شده است

۳۰
خرداد

من کیم؟

می خوام خودم رو پیدا کنم

  • سید مهدی
۲۹
خرداد
دیر نیست

باید همه چی درست شه

فقط باید بخوام

تا بعد

 

 

  • سید مهدی
۲۷
خرداد
مرگ ، عدالت ، توسعه !

چشمهایش را از روی ناچاری و از سر اجبار بست تا بمیرد! آری؛ اوخواست بمیرد و از آنجا که خواستن توانستن است پس او مرد!... پیش از این ها شنیده بود زمانی که کسی می میرد روحش آزاد می شود و احساس درد و رنج و سردی و گرمی نمی کند اما شگفت بود که بدن بی جانش خیس عرق شده بود و احساسی فراتر از خفگی او را آزار می داد.

 

راستی احساسی فراتر از خفگی چگونه احساسی می تواند باشد؟ نمی دانم! پس نپرس!

 

چشمانش را نمی توانست باز کند و استراحتگاه جدیدش را نگاه کند. دست هایش به خواب زمستانی رفته بودند و دیگر قصد بیدار شدن نداشتند. پاهایش در نهایت گستاخی قصد اطاعت از او را نداشتند!

 

اما بینی اش هنوز...ولی فقط بوی یک چیز می آمد و آن هم بوی خاک نمناک بود... خاک نمناک... بو کشید... باز هم خاک نمناک!

 

روزگاری پیش از مردن بارها این بیت را زمزمه کرده بود که:

 

درآن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم    بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

 

اما اکنون دیگر این کلمات موزون برایش بی معنی بود... بی معنی بی معنی... درست مثل شعار تحقق توسعه و عدالت از سوی مدیرانی که خود غرق بی عدالتی اند و از توسعه تنها توسعه جاه طلبی و منافع حزبی خویش را می دانند و می فهمند. البته شاید هم نمی خواهند بفهمند!

 

خواست نفس عمیقی بکشد شاید اندکی آرام شود اما نتوانست چرا که خاک اجازه یک تنفس کوتاه را هم نمی داد چه رسد به یک تنفس عمیق! فضا تاریک تاریک بود به تاریکی فضای زمانی که آدم دروغ میگوید... ناگهان صدایی آمد!

 

نمی دانست که صدا از کجاست اما بی شک صدای یکی از دو فرشته سئوال بود. صدا از او پرسید: خدایت کیست؟

 

با لحنی جدی و انعطاف ناپذیر و بدون درخواست کارت شناسایی از فرشته ، پاسخ داد: نان!

 

برای بار دوم پرسید: خدایت کیست؟ با جدیتی آمیخته با هراس جواب داد: مسکن!

 

فرشته سئوال گفت: پاسخ هایت معقول نیست. این خذعبلات چیست که می گویی؟! جواب داد: تنها کسی می تواند پاسخ های مرا درک کند که زندگی را از زاویه بدبختی های من ببیند. تو چه می دانی که نان چیست؟ نان همان است که اگر نباشد به جایش کفر خواهد بود... نبود نان یعنی مرگ ایمان.

 

فرشته سئوال با لحنی ملایم و دلسوزانه گفت: این سخنان که تو می گویی جز دردسر و عذاب حاصلی برایت نخواهد داشت، معقول باش...خودت را به دردسر نینداز... تو را آفریده شایسته ای می بینم ، دلم نمی خواهد تو را در آتش پاسخ هایت نظاره کنم... حالا بگو خدایت کیست؟

 

فریاد زد: خدای نان! خدای مسکن! خدای سرپناه! خدای عدالت! خدای توسعه! خدای صداقت! مرگ بر سرمایه داری دنیامدارانه... مرگ بر مظلومان ظلم پذیر...

 

و فرشته "های های" گریست... 

  • سید مهدی
۲۷
خرداد

همیشه یک نفر هست که بمیردو...

چند نفر گریه کنند...

-یعنی که ما هم دوستش داشتیم-

همیشه یک نفر هست که بمیردو...

همیشه یک ستون هست

که رویش بنویسند

"انا...واناالیه..."

خواننده ی گرامی

لطفا روزنامه را ورق بزنید!

هوای صفحه ی تسلیت

سخت سنگین است

لطفا روزنامه را ورق بزنید!

...چند صفحه آنطرفتر

چند سطر پایین تر ...

درست بالای سر مردی که بی اجازه مرد

زنی چشمهاش را گریه میکرد

زنی تمام پیکرش را ...سجده میکرد

برای غریبترین مردی که در حلق زمین غروب کرد

-"طوفان گریه ها/غم ها"-

خواننده ی گرامی

شما شاد باشید و بخندید

من به جای شما هم گریه میکنم

عادت دارم

((کسی رو بخار شیشه دلو نقاشی نکرده

سرو ته زدن به دیوار.برگ اگهی ترحیم

یه نفر نوشته جمعه رو همه روزای تقویم))

دیدید !

به جای شما هم گریه میکنم

 

"ترکیبی از شعر احمد شاملو و یغما"

                                                                                      

  • سید مهدی
۲۶
خرداد

انا لله و انا الیه راجعون

با نهایت تأسف در گذشت مرجع عالیقدر جهان اسلام

حضرت ایت الله العظما فاضل لنکرانی

را به پیشگاه حضرت ولی عصر ومقام عظمای ولایت حضرت ایت الله خامنه ای تسلیت عرض مینمایم

  • سید مهدی
۲۶
خرداد
مرگ ، عدالت ، توسعه !

چشمهایش را از روی ناچاری و از سر اجبار بست تا بمیرد! آری؛ اوخواست بمیرد و از آنجا که خواستن توانستن است پس او مرد!... پیش از این ها شنیده بود زمانی که کسی می میرد روحش آزاد می شود و احساس درد و رنج و سردی و گرمی نمی کند اما شگفت بود که بدن بی جانش خیس عرق شده بود و احساسی فراتر از خفگی او را آزار می داد.

 

راستی احساسی فراتر از خفگی چگونه احساسی می تواند باشد؟ نمی دانم! پس نپرس!

 

چشمانش را نمی توانست باز کند و استراحتگاه جدیدش را نگاه کند. دست هایش به خواب زمستانی رفته بودند و دیگر قصد بیدار شدن نداشتند. پاهایش در نهایت گستاخی قصد اطاعت از او را نداشتند!

 

اما بینی اش هنوز...ولی فقط بوی یک چیز می آمد و آن هم بوی خاک نمناک بود... خاک نمناک... بو کشید... باز هم خاک نمناک!

 

روزگاری پیش از مردن بارها این بیت را زمزمه کرده بود که:

 

درآن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم    بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

 

اما اکنون دیگر این کلمات موزون برایش بی معنی بود... بی معنی بی معنی... درست مثل شعار تحقق توسعه و عدالت از سوی مدیرانی که خود غرق بی عدالتی اند و از توسعه تنها توسعه جاه طلبی و منافع حزبی خویش را می دانند و می فهمند. البته شاید هم نمی خواهند بفهمند!

 

خواست نفس عمیقی بکشد شاید اندکی آرام شود اما نتوانست چرا که خاک اجازه یک تنفس کوتاه را هم نمی داد چه رسد به یک تنفس عمیق! فضا تاریک تاریک بود به تاریکی فضای زمانی که آدم دروغ میگوید... ناگهان صدایی آمد!

 

نمی دانست که صدا از کجاست اما بی شک صدای یکی از دو فرشته سئوال بود. صدا از او پرسید: خدایت کیست؟

 

با لحنی جدی و انعطاف ناپذیر و بدون درخواست کارت شناسایی از فرشته ، پاسخ داد: نان!

 

برای بار دوم پرسید: خدایت کیست؟ با جدیتی آمیخته با هراس جواب داد: مسکن!

 

فرشته سئوال گفت: پاسخ هایت معقول نیست. این خذعبلات چیست که می گویی؟! جواب داد: تنها کسی می تواند پاسخ های مرا درک کند که زندگی را از زاویه بدبختی های من ببیند. تو چه می دانی که نان چیست؟ نان همان است که اگر نباشد به جایش کفر خواهد بود... نبود نان یعنی مرگ ایمان.

 

فرشته سئوال با لحنی ملایم و دلسوزانه گفت: این سخنان که تو می گویی جز دردسر و عذاب حاصلی برایت نخواهد داشت، معقول باش...خودت را به دردسر نینداز... تو را آفریده شایسته ای می بینم ، دلم نمی خواهد تو را در آتش پاسخ هایت نظاره کنم... حالا بگو خدایت کیست؟

 

فریاد زد: خدای نان! خدای مسکن! خدای سرپناه! خدای عدالت! خدای توسعه! خدای صداقت! مرگ بر سرمایه داری دنیامدارانه... مرگ بر مظلومان ظلم پذیر...

 

و فرشته "های های" گریست... 

  • سید مهدی
۲۴
خرداد

 

 

با نفس هایم غمی آمیخته

اشک از مژگان چشمم ریخته

ایستاده مهدی صاحب زمان

پای آن گلدسته های ریخته

 

  • سید مهدی
۲۳
خرداد
ها

چیه

بگو حرفت رو نخور میمونه رو گلوت و بعد پایین نمیره

حال ندارم برم آب بیارم تازه ممکن غم باد هم بگیری

امروز کجا بودم؟

میخوای بدونی؟

رفته بودم امتحان بدم

آره سخت بود برا همین بیست نمیشم

شاید ۱۷-۱۸

خودتی

دیشب هیئت بودم وقت نکردم بخونم

تازه امتحان قبلی رو هم بد دادم شدم ۱۶.۵ استاد میگفت تفسیر به رای کردی

همش تقصیر این محمودوند خودشیرینه میره کنار استاد میشینه و میگه به این نمره بده به این نده این سوال کامله این کامل نیست

بچه پررو

اصلاض بقیه امتحانام رو هم نخونده میرم امتحان میدم

میخوام ببینم چی میشه

 

 

  • سید مهدی
۲۳
خرداد
سلام

نخند

خوب مگه چیه بازم سلام کردم

سلام سلامتی میاره

نخند دیگه این بار میگم نیشت رو ببندا

ها چیه بگو

حرف بزن ؟ بازم خفه شدی؟

دوست دارم این جوری باشم اصلاْ تو اینجا چی کار میکنی

من دارم چی کار میکنم؟

به تو چه

دارم مطلب مینویسم دیگه  آره چرت و پرت

به تو چی میرسه فضول

دارم از تو مینویسم میخوای بدونی چی نوشتم

خودت بخون

نوشتم که یه آدم فضولی بالا سرم وایساده و بر وبر داره من رو نگاه میکنه

دهنشم یه متر باز کرده آدم یاد غار علی صدر میفته

تو چی کار داری ندیدم که ندیدم

عکساشو که دیدم

یادته شما رفتید و من رو نبردید

منم نشستم گوشه خیابون و تو آفتاب این قدر نشستم تا...

تا هیچی

 

 

 

 

 

  • سید مهدی
۲۲
خرداد
فقط خدا ...............
  • سید مهدی