Title-less
بسم رب
روزای سختی نمیمونه همونطر که روزای خوبی و خوشی موندگار نیست
الآن چند وقته که با هر کی که حرف میزنم یه جورایی مشکلاتی داره و این جاست که میبینم میشه به زندگی امیدوار بود. اما به چه قیمتی نمیدونم
یه مدته که یه جا نشستم و فقط و فقط کتاب و روزنامه میخونم و مینویسم. هر چی که بشه. وقتی که مطالعه میکنم میبینم که چه قدر عقبم و خیلی چیزا رو نمیدونستم. الآن دارم از امیر المومنین میخونم و یادداشت میکنم.
راستش تمام نوشته هام رو چمع کردم و احتمالاً بسوزونمشون یا پارشون کنم. دیشب که اینکار رو میکردم و بعضی هاشون رو نگاه میکردم خیلی بهم ریختم. تاریخی که پای اونها خورده بود برام جالب بود. چه قدر زود میگذره. یاد یه شعر از حافظ افتادم
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ....
زود برداشت نکنید که تمام مشکلاتم حل شده و دلم خوش شده و خوشی زده زیر دلم .نه! اما تا کی بنالم . وقتی کسی نتونه کمکم کنه و باید خودم جور همشون رو بکشم چه دلیلی داره که این قدر به روی خودم بیارم و بنالم و ....
بازم میریزم تو خودم و خودم رو الکی خوش نشون میدم. این جوری بهتره مگه نه؟
راستش از الآن میتونم نظرات بعضی ها رو حدس بزنم و بدونم چی میگن. اما اونطور نیست به خدا.
- ۸۶/۰۵/۱۵