حرف ...
چه سرنوشت تلخ وغم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمربه دور خود تار می تنید و فکر پریدن بود
................................
یکسال پیش شروع کردم به نوشتن این وبلاگ. درست یکسال که به دلایل مختلف و به مناسبت های مختلف مینویسم اما هیچ کدوم جای اون چیزایی رو که آدم رو کاغذ مینویسه نمیگیره . نمیخوام بگم اون چیزایی که مینوشتم حرف دلم نبود و نمیخوام بگم حرف دلم بود.اما هر چه قدر هم که آزاد باشی تو نوشتن اما محدودیت داری خلاصه میگم : وقتی شروع کردم که اینجا بنویسم تصمیم داشتم حرفای خودم رو بنویسم و تمام مطالب از خودم باشه اما نشد. هر چند که اکثر نوشته ها از خودمه
تصمیم نگرفتم که بازم اینجا بنویسم . فعلاً جای دیگه مینویسم تا بعد تصمیم بگیرم.هر کی خواست میتونه پیدا کنه. زیاد سخت نیست.دیروز روز مزخرفی برام بود. الآن هم اصلاً رو به راه نیستم. حتی نتونستم رو کاغذ بنویسم. دیشب اولین شبی بود تو این چند سال که قبل از ساعت 1-12 خوابیدم نفسم بالا نمی اومد. نه میخوام حرفی بزنم نه چیزی بنویسم. فعلاً به آرامش نیاز دارم. میخوام فقط کتاب بخونم
برام دعا کنید.
دعا کنید که کم نیارم. دعا کنید که بتونم بر گردم و نجات پیدا کنم
تولد وبلاگم رو هم ...........
- ۸۶/۰۵/۰۹
من آپم...
تولد وبلاگتون مبارک...