نا گفته های یک...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۱/۱۱/۲۵
    ...

نســـأل الله مــــنازل الشـــهداء

دوشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۰، ۰۱:۲۲ ق.ظ


حالا که آمدی، چند کلمه‌ای برایم حرف بزن؛ از خودت، از کار و بارت؛ از روزگارت...
هنوز توی مزرعه کار می‌کنی؟
هنوز عصرها می‌روی توی گندم‌زار و زُل می‌زنی به خورشیدِ دمِ غروب؟
هنوز وقت سحـر، اذان می‌گویی توی روستا؟
هنوز کاشی‌کاریِ سردرِ خانه فرو نریخته؟ همان که رویش نوشته بود" اُفَوِّضُ أَمری إِلَی اللهِ إِنَّ اللهَ بَصِیرٌ بِالعِبادِ"
پیر شده‌ای پدر... پیشانی‌ات چین افتاده... پوست دستت کشیده شده... سوی چشم‌هایت کم شده...
چه خبر از هم‌سایه‌ها؟
به تو و مادر سر می‌زنند؟
گفتم مـــادر؛ حالش چه‌طور است؟
راستی پدر، چرا تنها آمده‌ای؟
پس مـــادر...
چرا تسبـیحِ مادر توی دستِ تو...

این روزها کم‌تر سراغ ِمادر ِشهدا را می‌گیریم؛ ما که به دعای آن‌ها زنده‌ایم.
نســـأل الله مــــنازل الشـــهداء
  • سید مهدی

نظرات  (۴)

  • ناصرولی محمدی
  • سلام مهربان.نمی دانم چطورگذرم به وب زیبا وخواندنی ات افتاد؟اما احساس درد مشترک ترغیبم کر به ضیافت شعرهای بی لبخندم که هم سرااغ شهدا را میگیرد وهم مادر شهدا،دعوتت کنم.قدم به روی چشمم میگذاری.
    خوب گفته بودین به اون طلبه ای که داره تیشه به ریشه ی دین می زنه!
    شاید ناخواسته البته!
    عاشق این نوشته هایی ام که مو به تن ادم سیخ می کنه!!
    یاعلی!
  • خاک پای اهلبیت(ع)
  • افتخار شهرستان تویسرکان سردار حاج علی فضلی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی